روزانه

ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید

همایش خدمات الکترونیک ده سال بعد

همایش خدمات الکترونیک

 

ده سال بعد

 

ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد

بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید

درست ده سال پیش بود که ما در این روزها درگیر برگزاری همایش ملی خدمات الکترونیک بودیم. همایش در  دو روز برگزار شد ۲۹ و ۳۰ ام آبان ۱۳۹۰ . حالا ده سال از آن روزگار میگذرد. زندگی مانند این فیلم های تلویزیونی نیست که پس از پخش چند قسمت مینویسد ده سال بعد ، بیست سال بعد  و …

ده سالی که با عذاب می گذرد یک عمر است و اگر ده چنین میگذرد ، صد سال هم میگذرد، هزار سال هم میگذرد . آری میگذرد. آدم هایی که روزگاری زنده بودندند حالا مرده اند چهره مکانهایی که قبلا بوده اند به کلی تغییر کرده اند. اگر کسی زنده مانده است به کلی تغییر کرده است. اما برخی چیز ها ثابت است. خدا همان خداست، این ماه سرد و بی روح آسمان همان ماه است و تمام عهد ها و قول ها همانند که بدانسان بودند.

ای ماه سرد و بی روح که ظلمت و جهل و نسیان آدمی را هر شب به نظاره نشسته ای !

چگونه میتوانی این رویاهای دردناک و غم انگیز که شب ها می بینم پاک کنی؟ و چگونه میتوانی مرا به ده سال پیش بازگردانی.

حتی دکتر بیژن لطیف هم که تازه وقتی من لب باز کردم به گفتن حقایق فلسفی و عرفانی گمان میکند که مرا شناخته، باز مرا نشناخته. هیچ انسانی به درون انسان دیگر راه ندارد الا به معجزه عشق.

میخواستم این پست تاریخش ۳۰ آبان ۱۴۰۰ باشد اما ترجیح دادم زودتر بنویسم مثل کسانی که گمان میکنند به زودی آب اجل گلو گیرشان میشود و مهلتی ندارند. پس بهتر است که بنویسند. پیش از آنکه دیر شود.

اخیرا بیش از قبل خواب های آشفته می بینم. نمیدانم شاید چون زیاد فکر میکنم. نمیدانم چرا هر کسی به من میرسد پیشنهاد میدهد که ازدواج کنم. مشکل من ازدواج نبوده و نیست. دگرگونی های زندگی، کارهایم ، خانه پدری، تمام خاطراتی که به گذشته پیوسته اند و …. ازدواج تنها با عشق میسر است و عشق تنها یک بار در انسان پاک نهاد رخ می دهند نه صد بار. زندگی بدون عشق ، مشق مردگیست و باز زندگی با عشق در حد الهی هم مرگ تدریجی است.

چند شب پیش خواب دیده بودم که چند گوشی موبایل عوض کردم اما آخرین گوشی موبایل من یک گوشی بود که هفت سال پیش خریدم و من را به یاد یک گوشی غیر هوشمند می اندازد که من باعث شدم آن گوشی تبدیل به یک گوشی S3 mini شود که عکس یک سری گل و بوته بالای آن داشت. مدتی گوشی غیر هوشمند از این تاشو ها دستم بود و پشت ساختمان علاءالدین بودم (فانوس خاموش)  که گوشی خودم تعمیر شود. دیشب خواب دیدم میخواهم یک نفر را ممنوع الخروج کنم تا نگذارم از کشور خارج شود و برود ، اما زورم نمیرسید، بعد فهمیدم که توانسته بودم آب میوه ای که در پرواز به او میدهند ممنوع کنم. چقدر خنده دار ! خواب ها برخی رویای صادقه هستند و برخی  نمیدانم از اندیشه های عجیب و غریب انسان در بیداری بر میخیزند.

نمیتوان نوشت. سخت است به گونه ای نوشتن که فقط تو بخوانی و تو بفهمی.

این شعر عطار را بسیار دوست می دارم:

آتش عشق تو در جان خوشتر است

جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای

تا قیامت مست و حیران خوشتر است

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم

زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

درد عشق تو که جان می‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوشتر است

درد بر من ریز و درمانم مکن

زانکه درد تو ز درمان خوشتر است

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان خوشتر است

چون وصالت هیچکس را روی نیست

روی در دیوار هجران خوشتر است

خشک سال وصل تو بینم مدام

لاجرم در دیده طوفان خوشتر است

همچو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گریان خوشتر است

نگاه کن این آهنگ علیرضا قربانی مثل ارغوان هنوز همان بو را میدهد البته هنوز !

دیگر به یاد کس نمی آید آغاز این راه هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یاد کسان افسانه ما نیز

آراسپ کاظمیان

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست - تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز (حافظ)
دکمه بازگشت به بالا