مقدمه
هشت قرن پس از مرگش، شاعری پارسیگوی به نام جلالالدین محمد مولانا همچنان قفسههای کتابفروشیها، خوانشهای عروسی و گوشههای خلوت تلفنهای همراه مردم را پر کرده است. ابیاتش بر تنها خالکوبی میشود، در جلسات رواندرمانی خوانده میشود و در مجموعههای شعر ترجمهشدهای جای دارد که از تقریباً هر شاعر دیگری که امروز به انگلیسی مینویسد، پرفروشتر است. شمار اندکی از چهرههای جهان اسلامِ سدههای میانه تا این اندازه از عصر خودشان به عصر ما راه یافتهاند؛ نه به یاری فتح و سیاست، بلکه به چیزی بسیار پایدارتر: عشقی که با صداقت وارسی شده است.
زندگی مولانا یکی از بزرگترین داستانهای تحول در تاریخ دین و ادبیات است. او بهعنوان فقیهی محترم و متکلمی برجسته آغاز کرد؛ مردی اهل قانون، وعظ و استدلالِ دقیق. سپس، در اواخر دههٔ سی زندگیاش، غریبهای سرگردان به نام شمس تبریزی وارد زندگیاش شد و همه چیز را از نو چید. آنچه در پی آمد، پیکرهای از شعر بود چنان گسترده، چندان صمیمی و از نظر معنوی چنان جسورانه که ادبیات فارسی را دگرگون ساخت و به تصوف یکی از روشنترین و پرشورترین صداهایش را بخشید.
این مقاله، سرگذشت کامل مولانا را مرور میکند: کودکیاش در بلخ، گریز طولانی خانواده از لشکریان مغول، صعودش بهعنوان دانشوری در قونیه، دوستیاش با شمس، سرایش شاهکارش مثنوی، و فلسفهٔ عشق، خرد و یگانگی انسانی که از همهٔ اینها زاده شد. در این مسیر، به دقت مینگریم که چرا جهانبینی او هنوز در آن سوی ادیان، فرهنگها و قرنها چندان طنینانداز است.
کودکی در بلخ
مولانا در سال ۱۲۰۷ میلادی در شهر بلخ زاده شد، منطقهای که امروزه در افغانستان جای دارد. در اوایل سدهٔ سیزدهم میلادی، بلخ مرکز دانشِ پارسی بود، سرزمین شاعران، فقیهان و معلمان دینی که آوازهشان در سراسر جهان اسلام میپیچید. رشد در چنین محیطی، چیزی نادر به مولانا بخشید: کودکی که از همان ابتدا در اندیشه، زبان و دینداری غوطهور بود.
پدرش، بهاءالدین ولد، واعظ و عارفی با جایگاهی والا بود که گاه ستایشگرانش او را «سلطانالعلماء» میخواندند. او خطابه میگفت، شاگرد تربیت میکرد و دفترهای روحانیِ مفصلی نگاشته بود که رؤیاها و تأملات خود را دربارهٔ الهی در آنها ثبت میکرد. بخشی از این دفترها امروز با عنوان «معارف» در دست است و نگاهی نادر به فضای فکریِ خانهای که مولانای جوان در آن پرورش یافت، به دست میدهد؛ خانهای که در آن دین نه مجموعهای از قواعد برای حفظ کردن، بلکه رابطهای زنده و شخصی با خداوند بود.
مولانا بزرگ شد و پدرش را دید که آشکارا و در خلوت، با پرسشهایی دربارهٔ خدا، جان و هدف رنج آدمی درآویخته است. بهراحتی میتوان تصور کرد که این فضا چه اندازه پسری را شکل داد که بعدها برخی از جستجوگرترین اشعار دینی تاریخ را سرود. دیر زمانی پیش از آنکه مولانا شمس تبریزی را ملاقات کند، از همان کودکی، بهگونهای آموزش دیده بود که شوقِ معنوی را جدی بگیرد.
راه طولانی به سوی غرب: گریز از مغولان
سالهای آرام کودکی مولانا در بلخ به دلیل نیروهایی فراتر از اختیار خانوادهاش به پایان رسید. امپراتوری مغول به فرماندهی چنگیزخان، در اوایل سدهٔ سیزدهم به سرعت در آسیای مرکزی پیشروی میکرد و شهرها یکی پس از دیگری در برابرش فرو میافتادند. بهاءالدین ولد که خطر را حس کرد، تصمیم گرفت خانواده را از بلخ بیرون ببرد، حوالی سالهای ۱۲۱۲ تا ۱۲۱۳ میلادی، سالها پیش از آنکه لشکریان مغول به منطقه برسند.
آنچه در پی آمد، دورهای طولانی و بیقرار از سفر بود. خانواده از چندین شهر در سراسر جهانِ پارسی و اسلامی گذشتند؛ سفری که به روایت زندگینامهنویسان بعدی، ممکن است ایستگاههای مهمی همچون نیشابور، بغداد و در نهایت شهر مقدس مکه برای حج داشته باشد، پیش از آنکه راهی غربتر شوند.
یکی از گرامیترین داستانهای این دوره، به زمان اقامتشان در نیشابور برمیگردد، جایی که به روایت سنت، خانواده با شیخ فریدالدین عطار نیشابوری، شاعر سالخوردهای که از پیش با آثاری چون «منطقالطیر» شهرت داشت، دیدار کردند. بنا به داستان، عطار به مولانای جوان که پشت سر پدرش راه میرفت، نگریست و گفت این رودی است که دریایی در پی دارد؛ سخنی شاعرانه که یعنی ژرفای معنوی این پسر، روزی از ژرفای پدرش فراتر خواهد رفت. گفته میشود عطار نسخهای از یکی از کتابهای خود را به پسر هدیه کرد؛ مشعلدستی کوچک اما نمادین میان یکی از بزرگترین شاعران عارف پارسی و کسی که شاید بزرگترینِ همهٔ آنها میشد.
مورخان نمیتوانند تمام جزئیات این دیدار را با یقین تأیید کنند، زیرا داستان از طریق تذکرههای متأخر به ما رسیده است، نه اسناد همعصر. با این حال، این داستان قرنهاست که ارجمند شمرده میشود، چون آنچه را دربر دارد که از کودکی، چیزی غیرقابلانکار در مولانا وجود داشت؛ چیزی که هر که با او زمانی میگذراند، پیوسته متوجه میشد و دربارهاش سخن میگفت.
سرانجام، پس از سالها کوچ، خانواده در قونیه، شهری در آناتولی که زیر فرمان سلجوقیان روم بود، اقامت گزید. این سکونت، نامی را که تاریخ با آن از مولانا یاد میکند، به او بخشید. «مولانا» یعنی «مرد رومی»؛ لقبی که دیر پس از مرگش نیز بر او ماند، حتی زمانی که شهرتش بسیار فراتر از مرزهای آن پادشاهی کهن آناتولی گسترش یافت.
قونیه: شکلگیری یک دانشور
هنگامی که خانواده به قونیه رسید، بهاءالدین ولد زیر حمایت فرمانروایان محلی سلجوقی که به آوازهٔ او پی برده بودند، خانۀ گرمی یافت و به او جایگاهی ارجمند در تدریس و وعظ در شهر دادند. مولانا در این شهر بزرگ شد و به مردی بالغ بدل گشت و همزمان، نظارهگر پدر بود که جامعۀ دینی را رهبری میکرد و از یک سو، نظم فقهِ رسمیِ اسلامی و از سوی دیگر، حساسیتِ عرفانیِ پدر را در خود پروراند.
هنگامی که بهاءالدین ولد در سال ۱۲۳۱ میلادی درگذشت، مولانا – که هنوز بیستوچند سال داشت – به جای پدر نشست. اما این کار را بیدرنگ و سهلانگارانه انجام نداد. منابع از سفرهای او برای تحصیلات تکمیلی سخن میگویند؛ او مدتی در شهرهایی چون حلب و دمشق – دو تا از پایتختهای فکری بزرگ جهان اسلامِ سدههای میانه – به مطالعهٔ فقه، کلام و علوم عربی نزد برخی از ارجمندترین استادان آن روزگار پرداخت.
تا وقتی به قونیه بازگشت و رسماً جایگاه پدر را به دست گرفت، مولانا دقیقاً همان چیزی شده بود که از جوانی خاندانی چون خاندان او انتظار میرفت: دانشوری جدی و توانا. فقه تدریس میکرد، وعظ میگفت، و جمعی از شاگردان را گرد آورده بود؛ برخی گزارشها از هزاران نفر سخن میگویند که در درس او شرکت میکردند و از او راهنمایی میجستند.
اگر سرگذشت مولانا در همین جا به پایان میرسید، شاید امروز، اگر هم یاد میشد، بهعنوان یکی از فقیهان ارجمند سدههای میانه بود که نامشان بیشتر در تاریخهای تخصصی زنده مانده است. او موفق، محترم و در زندگیای جاگیر شده بود که دقیقاً در چارچوب انتظاراتی که از کودکی بر او نهاده بودند، میگنجید.
در این دوره، چهرهای شایان توجه خاص، سید برهانالدین محقق است؛ شاگرد پیشین پدر مولانا که پس از مرگ بهاءالدین ولد به قونیه آمد و نقش راهنمای تکامل معنوی مولانا را بر عهده گرفت. برهانالدین در دانشور جوان چیزی فراتر از آموزشِ صرفِ فقهی تشخیص داد و مولانا را به دورهای از ریاضتِ شدید و تأملِ درونی سوق داد؛ سالها پیش از آنکه شمس تبریزی پدیدار شود. از بسیاری جهات، برهانالدین زمینهای را آماده کرد که بعدها شمس چنان کامل دگرگونش ساخت. بیاین دورهٔ پیشینِ ریاضت، جای تردید است که مولانا برای آنچه بعد آمد، آماده میبود یا نه.
خود قونیه، در این سالها، میزبانِ تمرکزِ واقعاً قابلتوجهی از استعدادهای دینی و فلسفی بود. شهر، صدرالدین قونوی، پسرخوانده و نزدیکترین شاگردِ عارف بزرگ اندلسی، ابنعربی، را در خود جای داده بود که نوشتههای کلامیاش دربارهٔ عشق الهی و وحدت وجود، اندیشهٔ عرفانی اسلامی را در منطقه شکل میداد. گمان میرود مولانا و صدرالدین یکدیگر را میشناختند و برخی پژوهشگران، پژواکهایی آرام از پیوند میان متافیزیک ابنعربی و شعر مولانا را دنبال کردهاند، هرچند این دو، با روشهایی بسیار متفاوت به موضوعشان پرداختند: یکی از راه فلسفهٔ نظاممند و دیگری از راه نظم. قونیه، به عبارت دیگر، دهکدهای آرام و دورافتاده نبود؛ بلکه یکی از پایتختهای حقیقیِ فکریِ جهان اسلام در سدهٔ سیزدهم بود و مولانا در درون آن فضا، به صدای خودش رسید.
سپس، در ۱۲۴۴ میلادی، همه چیز دگرگون شد.
دیداری که همه چیز را دگرگون کرد: شمس تبریزی
شمس تبریزی بهعنوان درویشی سرگردان وارد قونیه شد؛ بیخانمان، بیمقام رسمی و بیاعتنا به نشانههای مرسومِ مرجعیت دینی. به روایت بیشتر منابع، آنقدر تند و تیز بود که همنشینی با او دشوار مینمود. چاپلوسی نمیکرد، به عناوین احترام نمیگذاشت. به نظر میرسید که او به دنبال یک نوع خاص از آدمها بود: کسی که بتواند با ژرفای شوقِ روحانی خود همسنگ شود.
او آن شخص را در مولانا یافت.
مشهورترین روایت از دیدارشان میگوید که شمس در خیابان به مولانا نزدیک شد، به انبوهی از کتاب در کنارش اشاره کرد و پرسید اینها چیستند. مولانا با غرورِ علمی پاسخ داد که شمس نمیفهمد. شمس کتابها را درون حوض آب نزدیک پرت کرد. درحالی که مولانا از بابت این نسخههای بیبدیل مضطرب شده بود، شمس دست در آب کرد و همه را خشک بیرون آورد. وقتی مولانا پرسید این چگونه ممکن است، شمس به سادگی پاسخ داد که این نیز چیزی است که مولانا نمیفهمد.
روایت دوم که به همان اندازه مشهور است، میگوید شمس مولانا را متوقف کرد و پرسشی کلامیِ دقیق مطرح کرد: مقام روحانیِ پیامبر اسلام بالاتر است یا بایزید بسطامی، عارفِ پیشین؟ این پرسشِ سنگینی بود که میتوانست بهراحتی هر دانشوریِ بیاحتیاط را به کفر بکشاند و گفته میشود پاسخِ سنجیده و اندیشمندانهٔ مولانا، دقیقاً چیزی بود که شمس را قانع کرد که همتای خود را یافته است.
هر دو روایت، از راه سنتِ شفاهی و تذکرههای بعدی به ما رسیدهاند، نه از طریق شاهدِ همعصر؛ و جزئیاتشان احتمالاً با هر بازگویی در طول سدهها اندکی تغییر کرده است. آنچه بیش از همه اهمیت دارد، آن است که این روایتها نشان میدهند: این دیدارِ معمولیِ استاد و مسافری گذری نبود. چیزی در شمس، هویتِ علمیِ مولانا را شکافت و به زیر آن رسید؛ به چیزی که شاید خود مولانا نیز بهدرستی نمیدانست آنجاست.
خلوت، حسادت و نخستین وداع
پس از آن دیدار، مولانا و شمس از هم جدا نشدند. ساعاتِ درازی را کاملاً در خلوت با یکدیگر میگذراندند، غرق در گفتوگو، نماز و نوعی همدمیِ روحانی که شاگردان و خانوادهٔ مولانا هرگز از او ندیده بودند. او به بسیاری از وظایف معمولش رسیدگی نمیکرد. درسها تدریس نمیشد، وعظها ایراد نمیگشت. دانشورِ منظمی که قونیه سالها او را میشناخت، بهنظر میرسید پشت درهای بسته با این غریبهٔ ناآشنا ناپدید شده است.
طبیعی بود که این وضع، تنشِ جدی ایجاد کند. شاگردان مولانا که موقعیت و جامعۀ خود را بر محور تدریسِ او بنا کرده بودند، احساس رها شدن و رنجش کردند. اعضای خانوارش، بهگفتهٔ چندین روایت، به شمس بدگمان و حسود شدند که چنان بیچونوچرا بر دل مولانا چیره شده است. فشار چندان بالا گرفت که شمس قونیه را ترک کرد و بهناگهان، درست همانگونه که آمده بود، ناپدید شد.
مولانا این را بهخوبی تحمل نکرد. گزارشها او را در اندوه و شوقی عمیق پس از رفتن شمس توصیف میکنند؛ نامههایی التماسآمیز برای بازگشت او مینوشت. سرانجام، خبر رسید که شمس در دمشق اقامت گزیده است و مولانا پسر خود، سلطانولد را به دنبال او فرستاد. شمس پذیرفت و آن دو در قونیه به هم پیوستند و همدمیِ نزدیکشان از سر گرفته شد.
اما تنشِ نهفته در حلقهٔ مولانا هرگز واقعاً از میان نرفت. بازگشت شمس، اگر چیزی بود، رنجشِ کسانی را که خود را کنار زده میدیدند، عمیقتر کرد.
ناپدید شدن نهایی شمس
در سال ۱۲۴۷، شمس برای همیشه از قونیه ناپدید شد و این بار هرگز بازنگشت.
آنچه واقعاً رخ داد، همچنان یکی از بزرگترین رازهای حلنشدهٔ زندگی مولانا باقی مانده است. پذیرفتهشدهترین نظریه در میان پژوهشگران این است که شمس به قتل رسیده است، احتمالاً به دست نزدیکانِ خودِ خانوار مولانا که دیگر نمیتوانستند نفوذ او را تحمل کنند. برخی منابع تاریخیِ متأخر و پژوهشگران مدرن به دخالت احتمالی پسر مولانا، علاءالدین، اشاره کردهاند، اما این هرگز با یقین اثبات نشده است و همچنان پرسشی دردناک و محلِ بحث است، نه حقیقتی قطعی.
بههرحال، شمس رفته بود و این بار هیچ نامه یا گروهِ جستجویی او را بازنیاورد. بنا به روایتها، مولانا مدتی شخصاً به جستجوی او پرداخت و حتی به دمشق سفر کرد به امید اینکه دوستش را هنوز در جایی از جهان زنده بیابد.
بر اساس سنت، در همین جستجو بود که مولانا به دریافتِ ژرف و زیبایی رسید: دیگر نیازی نیست شمس را در بیرون از خود جستجو کند، چرا که او حضور شمس را در قلب خود بازشناخته بود. این دگرگونی – از جستجوی بیرونی به بازشناسیِ وصالِ درونی – یکی از مهمترین نقاط عطفِ تمامِ زندگیِ روحانیِ مولاناست. رنجِ فقدان، به جای پایان دادن به رابطه، بهنظر میرسد آن را در قالبی دیگر به کمال رساند.
اندوهی که به شعر بدل شد: دیوان شمس تبریزی
آنچه از اندوه مولانا بیرون آمد، نومیدی نبود، بلکه سیلی عظیم از شعر بود که بعدها در «دیوان شمس تبریزی» گرد آمد. این مجموعه به دهها هزار بیت میرسد که در حالتی سروده شدهاند که زندگینامهنویسان بعدی آن را به وجدی نزدیک به خلسه توصیف کردهاند؛ گفته میشود مولانا شعر را در حین راه رفتن، کار کردن یا چرخیدن بر جای خود، با صدای بلند میسرود و کاتبان میشتافتند تا کلماتش را بنویسند.
یکی از چشمگیرترین جزئیات این مجموعه، نام آن است. مولانا بخش بزرگی از این اشعار را نه با نام خود، چنان که رسمِ شاعرانِ زمانه بود، بلکه با نام شمس امضا کرده است. گویی در این مرحله از زندگی، مولانا دیگر مرزِ روشنی میان صدای خود و دوستش احساس نمیکرد. اندوه آنچنان آنها را در هم آمیخته بود که شعر مولانا، به معنایی بسیار واقعی، به گفتوگویی بیپایان با کسی بدل شد که دیگر حضورِ جسمانی نداشت.
سنتِ صوفیانه بعدها شمس را نه صرفاً بهعنوان دوست مولانا، بلکه بهعنوان «آیینهٔ کامل» شناخت: انسانی چنان رها از خود و منفعتطلبی که نگاه به او، برای مولانا، از نگریستن به خودِ خداوند قابلتشخیص نبود. عشقِ انسانی و عشقِ الهی – دو مقولهای که بسیاری از سنتها آنها را کاملاً جدا از هم میدانند – در شعر مولانا، عمیقاً و پیوسته در هم تنیده شدند.
صلاحالدین زرکوب و حسامالدین چلبی
شمس تنها همدمِ نزدیکِ دورانِ بعدیِ زندگیِ مولانا نبود، هرچند تا به امروز مشهورترین آنهاست. پس از ناپدید شدن شمس، مولانا پیوندی به همین نزدیکی با زرگری محلی و عمدتاً بیسواد به نام صلاحالدین زرکوب برقرار کرد. دوستیشان حدود یک دهه به طول انجامید، تا هنگام مرگ صلاحالدین، و برای مولانا چون ظرفی دیگر برای آن همدمیِ شدیدِ روحانی بود که نخست با شمس یافته بود.
پس از درگذشت صلاحالدین، مولانا به شاگردی وفادار به نام حسامالدین چلبی نزدیک شد که بعدها یکی از مهمترین نقشها را در میراث مولانا ایفا کرد. این حسامالدین بود که متوجه شد بسیاری از شاگردان مولانا برای راهنمایی و تعلیم، به آثارِ کهنِ دیگری از شعر عرفانیِ فارسی روی میآورند. او نزد مولانا آمد با پیشنهادی ساده اما سرنوشتساز: به جای تکیه بر شعر دیگران، چرا خود چیزی برای شاگردانش نسراید تا مستقیماً از آن بیاموزند؟
همین درخواستِ یگانه، آفرینشِ بزرگترین دستاوردِ ادبیِ مولانا را به حرکت درآورد.
سرایش مثنوی
حاصلِ درخواستِ حسامالدین، «مثنوی» بود (که گاه «مثنوی معنوی» نیز نوشته میشود)، منظومهای ششدفتری با بیش از بیستوپنجهزار بیت، به زبان فارسی، که در سالهای پایانیِ زندگیِ مولانا سروده شد. برخلاف اشعارِ وجدآمیزِ پیشینِ او خطاب به شمس، مثنوی شخصیتی دیگر دارد: شکیبا، تعلیمی، آکنده از داستانها، تمثیلها و تأملاتی که قرار است شاگرد را گامبهگام در مسیرِ روحانی راهنمایی کند.
مولانا مثنوی را از راهِ املا پدید آورد، اغلب در نیمهشب، با حسامالدین که کاتبی فداکار بود و هر بیت را بهمحض اینکه مولانا بر زبان میآورد، مینوشت. این اثر، داستانهای عامیانه، ارجاعات قرآنی، افسانههای حیوانات و تأملات شخصی را در یک تأملِ گسترده و واحد بر عشق، جان و راهِ دشوار و درازِ بازگشت به وصالِ الهی در هم میبافد. بخشِ آغازین آن، «نِینامه» یا «سرِ نِی» که جانِ آدمی را به نِیای میماند که از نیستانِ خود بریده شده، به یکی از مشهورترین و بررسیشدهترین قطعاتِ تمامِ ادبیاتِ فارسی بدل شده است.
گستره و ژرفای مثنوی در سدههای بعد، آوازهای استثنایی برای آن به ارمغان آورد. پژوهشگرانِ بعدیِ فارسی، آن را با محبت «قرآنِ به زبانِ فارسی» نامیدهاند؛ توصیفی که نشان میدهد این اثر چه اندازه با مضامینِ ایمان، اخلاق و دگرگونیِ روحانی درگیر است، حتی اگر در هستهٔ خود، اثری ادبی باشد نه کتابی آسمانی.
مولانا در حدودِ دوازده سالِ پایانیِ عمرش بر مثنوی کار کرد و این اثر در زمانِ مرگش ناتمام ماند؛ بازتابی شایسته از سفرِ روحانیای که او همواره آن را در جریان توصیف میکرد، نه تمامشده.
آثارِ بزرگِ مولانا
آثارِ ادبیِ مولانا در چندین قالبِ متمایز گسترده است که هر یک، رویی از زندگیِ روحانی و تعلیمِ او را به تصویر میکشد. درکِ طیفِ کاملِ نوشتههایش، به تبیینِ این نکته کمک میکند که چرا نفوذِ او در ادبیاتِ فارسی و عرفانِ اسلامی به یکسان، اینچنان عمیق است.
«دیوانِ شمسِ تبریزی»، آن طغیانِ بزرگِ شعرِ غناییِ مولاناست که بیشتر در سالهای پس از همدمی با شمسِ تبریزی و سپس فقدانِ او سروده شده است. با دهها هزار بیت، مولانا را در وجدآمیزترین و از نظرِ عاطفی، بیپرواترین حالتش به تصویر میکشد که در میانِ اندوهِ خام، شوقِ روحانی و لحظاتِ شادیِ ناب، اغلب در یک شعر، در نوسان است.
«مثنوی»، آن سویِ شکیباتر و تعلیمیتر از نبوغِ مولانا را نشان میدهد. این اثر در دوازده سالِ پایانیِ عمرش به درخواستِ حسامالدین چلبی سروده شد و شش دفترِ آن، افسانههای عامیانه، حکایتهای حیوانات، تفسیرِ قرآنی و تأملاتِ شخصی را در تأملی پیوسته بر سفرِ جان به سوی الهی در هم میبافد. جایی که دیوان از احساس سرشار است، مثنوی با شکیبایی، حکایتبهحکایت، استدلالِ خود را بنا میکند.
«فیهمافیه» که اغلب به «در آن چیست که در آن است» یا به سادگی «مقالاتِ شمس» ترجمه شده است، مجموعهای از گفتارها و جلساتِ تعلیمیِ غیررسمیِ مولاناست که بهوسیلهٔ شاگردانش ضبط شده است، نه اینکه خود مولانا نوشته باشد. این مجموعه، چیزی را ارائه میدهد که شعر نمیدهد: نگاهی به مولانا در حالِ سخن گفتن به نثرِ ساده، پاسخ به پرسشهایِ عملیِ شاگردان دربارهٔ ایمان، تردید و زندگیِ روزمره؛ و این اثر، هنوز یکی از در دسترسترین نقاطِ ورود به اندیشهٔ او برای خوانندگانی است که با آثارش تازهاند.
«مجالسِ سبعه» یا «هفت مجلس»، هفت وعظ از مولانا را در سالهایِ واعظیِ عملیِ او حفظ کرده است و روزنهای به صدایِ رسمیترِ دینیاش پیش و هنگامِ دگرگونی میگشاید. و «مکتوبات» یا نامههای گردآوریشدهاش، جنبهای روزمرهتر و اداریتر از زندگیاش را نشان میدهد، آکنده از درخواستها، توصیهها و مکاتبات با شاگردان، مقامات و دوستان.
با همافزاییِ این پنج اثر، چهرهای بهطورِ قابلتوجهی کامل از مردی به دست میدهند که میتوانست به روانی میانِ شعرِ وجدآمیز، تعلیمِ شکیبا، گفتوگویِ غیررسمی، وعظِ رسمی و مکاتباتِ عادیِ روزمره در رفتوآمد باشد، و همگی را در حالِ پیگیریِ همان پرسشهایِ بنیادینِ روحانی، در هر قالبی که در اختیار داشت، به کار گیرد.
مرگِ مولانا و شبِ عروسی
مولانا در ۱۷ دسامبرِ ۱۲۷۳ میلادی در قونیه، شهری که بیشترِ عمرش را در آن زیسته بود، درگذشت. سلامتِ او مدتی پیش از مرگ رو به زوال نهاده بود و بنا به روایت، در روزهایِ پایانی، آرام و حتی شادمان بود و مرگ را نه پایانی، بلکه وصالی دیرینه با معشوقِ الهی میدید؛ همان که شعرش دههها در وصفش سروده بود.
در تشییعِ او، سوگوارانی از سراسرِ جوامعِ دینیِ گوناگونِ قونیه گرد آمدند. گزارشهای آن دوره، از مسلمانان، مسیحیان و یهودیانی سخن میگویند که همگی در آن حضور داشتند؛ جزئیای چشمگیر برای یک دانشورِ مسلمانِ سدهٔ سیزدهم، و نشانهای روشن از آنکه پیامِ عشقِ جهانشمولِ او، حتی در زمانِ حیاتِ خودش، تا چه اندازه راه یافته بود.
پیروانِ مولانا، تاریخِ مرگِ او را نه روزِ سوگواری به معنایِ مرسوم، بلکه «شبِ عروس» نامیدند؛ شبی که جانش سرانجام با حضورِ الهیای که تمامِ عمر در شوقِ آن زیسته بود، متحد شد. این نگاه – انتخابِ آنکه مرگ را عروسی بنامند – چیزیِ بنیادین در فهمِ مولانا از کلِّ قوسِ زندگیِ آدمی به تصویر میکشد: نه خطی راست به سوی فقدان، بلکه سفری دراز به سوی خانه.
طریقتِ مولویه و دراویشِ سماعزن
پس از مرگِ مولانا، پسرش، سلطانولد، مسئولیتِ ساماندهیِ رسمیِ پیروانِ پدر را بهعهده گرفت و آن را به طریقتِ مولویه بدل کرد که یکی از پایدارترین طریقتهایِ صوفیانه در تاریخِ اسلام است. در مرکزِ آیینِ مولویه، مراسمِ «سماع» قرار دارد؛ عملیِ عبادی که بر حرکتِ چرخشیِ آرام بنا شده و در غرب امروز، بیشتر با عنوانِ «درویشهایِ چرخان» شناخته میشود.
خاستگاهِ این آیین، اغلب به خودِ مولانا نسبت داده میشود که گفته میشود هنگامِ سرودنِ شعر، گاهی بهخودآگاهی و بهطورِ خودانگیخته به چرخش درمیآمده، حتی هنگامِ عبور از بازار و غرقِ اندیشه. بعدها، پیروانش این ابرازِ شهودیِ عبادت را به مراسمی منظم بدل کردند، همراه با موسیقی، پوشش و رقصِ خاص، که همگی برای نمایشِ سفرِ جان از خودِ منیّت به سوی وصالِ الهی طراحی شدهاند.
طریقتِ مولویه، آموزههایِ مولانا را برای قرنها ادامه داد و خانقاههایی در سراسرِ امپراتوریِ عثمانی و فراتر از آن برپا کرد و نسلهایی از شاگردان را در شعر، فلسفه و آیینِ روحانیِ او تربیت نمود. حتی امروز، مراسمِ سماع، هم بهعنوانِ عبادتی زنده و هم بهعنوانِ میراثی فرهنگی، اجرا میشود و بازدیدکنندگانی را از سراسرِ جهان به قونیه میکشاند، جایی که آرامگاهِ مولانا، همچنان یکی از پربازدیدترین مکانهایِ روحانیِ ترکیه است.
جایگاهِ مولانا در عرفانِ اسلامی
برای اینکه بفهمیم چرا مولانا چنین جایگاهِ مهمی در تاریخِ تصوف دارد، بهتر است به سنتِ گستردهتری که در درونِ آن مینوشت، نگاه کنیم. عرفانِ اسلامی که عموماً «تصوف» خوانده میشود، در طولِ سدهها بهعنوان مسیری درونگرا در دلِ اسلام تکامل یافت که بر تجربۀ مستقیم و شخصی از الهی، در کنارِ عباداتِ رسمی، تأکید داشت. چهرههایِ پیشینِ تصوف، چون رابعهٔ عدویه، بایزیدِ بسطامی و منصورِ حلاج، پیشتر زمینهای برای واژگانِ روحانیِ متمرکز بر عشقِ الهی، فنا و وصالِ عرفانی فراهم کرده بودند.
مولانا در زمانی پا به عرصه گذاشت که این سنت، ریشهای عمیق یافته بود؛ و سهمِ ویژهٔ او، بخشیدنِ صدایی با وضوحِ عاطفی و نیرویِ شاعرانهای استثنایی به آن بود. درحالی که برخی از نوشتههایِ صوفیانهٔ پیشین میتوانستند فشرده، فنی و عمدتاً برای سالکانِ پیشرفته باشند، شعرِ مولانا به مخاطبی بسیار گستردهتر رسید. او دربارهٔ عشق، شوق و بیداریِ روحانی با تصاویری سخن گفت که تقریباً هر کسی میتوانست درک کند: نِیِ بریده از نیستان، پروانهای به سوی شعله، پرندهای در قفس که هوایِ آسمانِ باز دارد، عاشقی از معشوق جدا مانده.
این دسترسیپذیری، همراه با ژرفاییِ واقعاً کلامی و فلسفی، بخشِ بزرگی از دلیلِ گسترشِ چشمگیرِ آثارِ مولانا در جهانِ پارسیزبان و فراتر از آن، هم در زمانِ حیاتش و هم در سدههایِ پس از آن است. نفوذِ او به ادبیاتِ عثمانیِ ترکی، سنتهایِ صوفیانهٔ شبهقاره در هند و پاکستان، و جوامعِ پارسیزبانِ آسیایِ مرکزی راه یافت و شعرِ عبادی، موسیقی و آیینِ دینی را در گسترهای عظیم از جغرافیا و فرهنگ شکل داد.
ادعایِ مرکزیِ کلامیِ مولانا – که عشقِ الهی، نیرویِ محرکِ تمامِ آفرینش است و انسانها در هستهٔ خود، جانهایی هستند که موقتاً از مبدأِ الهیِ خود جدا افتادهاند – به یکی از روشنترین و تأثیرگذارترین عباراتِ تصوفِ عشقمحور در تمامِ این سنت بدل شد. شاعران و عارفانِ بعدیِ صوفی در سنتهایِ ادبیِ فارسی، ترکی و اردو، مستقیماً از تصاویر، ساختار و چارچوبِ فلسفیِ مولانا بهره گرفتند و جایگاهِ او را بهعنوان یکی از چهرههایِ محوریِ تمامِ تاریخِ اندیشهٔ عرفانیِ اسلامی تثبیت کردند.
تأثیرِ او همچنین در این نکته پیداست که نسلهایِ بعدیِ مشایخِ صوفی، تعلیمِ خود را چگونه ساختار میدادند. خودِ مثنوی به متنی استانداردِ درسی در خانقاههایِ صوفیانه در سراسرِ جهانِ پارسی و عثمانی بدل شد و بیتبهبیت مطالعه میشد، درست همانگونه که دانشجویانِ دینی در جایِ دیگر، کتابِ آسمانی یا تفسیرِ فقهی را مطالعه میکنند. مکتبهایِ کاملِ تفسیری بر گردِ ابیاتِ او پدید آمد و دانشورانِ سدههایِ گوناگون، شرحهایی دقیق و بیتبهبیت از لایههایِ کلامی و فلسفیِ مثنوی پدید آوردند. شمارِ اندکی از شاعرانِ هر زبانی، این اندازه از توجهِ علمیِ مداوم و نسلبهنسل را، درست در درونِ سنتی که آنها را پرورده، برانگیختهاند.
تأثیرِ مولانا بر هنر، موسیقی و فرهنگ
تأثیرِ مولانا بسیار فراتر از صفحۀ کتاب است. زندگی و شعرِ او به شکلگیریِ سنتهایِ هنریِ تمامعیاری کمک کرد که امروز، سدهها پس از مرگش، همچنان ادامه دارند.
موسیقی در مرکزِ این تأثیر نشسته است. «نِی»، همان نیِ سادهای که مولانا در آغازِ مثنوی چنان جانسوز وصفش کرده، به یکی از سازهایِ شاخصِ موسیقیِ عبادیِ صوفیانه بدل شد، با آهنگِ نفسنشین و اندوهناکش که به روایتِ سنتِ مولویه، پژواکِ شوقِ جان به سویِ الهی است. در کنارِ نِی، «رباب» – سازی زهیِ آرشهای – با مراسمِ سماع پیوندی نزدیک یافت و این دو، ستونِ موسیقاییِ آیینِ مولویه را تشکیل دادند. این سنتِ موسیقایی، به موسیقیِ کلاسیکِ بعدیِ عثمانی راه یافت، جایی که فرمهایِ سازیِ ویژهای برای اجرایِ سماع پدید آمدند و هنوز بخشی از میراثِ فرهنگیِ ترکیهاند.
شعرِ مولانا همچنین هنرِ تجسمی و خوشنویسی را در جهانِ پارسی و عثمانی شکل داد و ابیاتش برای سدهها بر نسخههایِ خطی، دیوارهایِ مساجد و کاشیکاریهایِ تزئینی نقش بست. نگارگران، صحنههایی از حکایتهایِ بسیارِ مثنوی را به تصویر کشیدند و به داستانهایی که تا آن زمان فقط در شعر و آموزشِ شفاهی وجود داشتند، قالبی دیداری بخشیدند.
در دهههایِ اخیر، نفوذِ مولانا به موسیقیِ معاصر و فرهنگِ عامه در سراسرِ جهان گسترش یافته است. موسیقیدانانی از سنتها و ژانرهایی بسیار متفاوت، از پاپ و فولکلورِ غربی، ابیاتِ ترجمهشدهٔ او را به آهنگ درآوردهاند و شعرش مرتباً در فیلمها، مستندها و نصبهایِ هنریِ عمومی که به مضامینِ عشق، فقدان و جستجویِ روحانی میپردازند، دیده میشود. در سالِ ۲۰۰۷، یونسکو هشتصدمین سالگردِ تولدِ مولانا را با اعلامِ «سالِ جهانیِ مولانا» رسماً گرامی داشت و نمایشگاهها، کنفرانسها و رویدادهایِ فرهنگی را در دهها کشور سازماندهی کرد؛ افتخاری نادر که نشان میدهد میراثِ او چه اندازه از هر سنتِ دینی یا ملیِ واحد فراتر رفته است.
چشماندازِ مولانا از عشق
در هستۀ هر آنچه مولانا نوشت، یک ایدۀ بزرگ و یگانه نشسته است: عشق یا «عشق» در فارسی، صرفاً احساسی خوشایندِ انسانی نیست. در بینشِ مولانا، این عشق، نیرویِ بنیادینی است که تمامِ کائنات را به حرکت درمیآورد، و مسئولِ حرکتِ ستارگان، رشدِ هر موجودِ زنده و عمیقترین آرزوهایِ دلِ آدمی است.
مولانا عشقِ انسانی – عشقِ رمانتیک، دوستی، حتی محبتِ ساده میانِ مردم – را بهخودیِ خود، واقعی و ارزشمند میدانست و هرگز آن را نادیده نمیگرفت یا تحقیر نمیکرد. در عین حال، پیوسته این تجربههایِ انسانی از عشق را زمینۀ تمرینی میدانست؛ نسخهای کوچکتر و در دسترستر از عشقی بسیار بزرگتر: پیوندِ جانِ فردی با مبدأِ الهیِ خود.
این بخشی از چیزی است که شعرِ مولانا را چنان متمایز میکند. شعری که شوقِ معشوقیِ انسانی را توصیف میکند، میتواند در همان دم، شوقِ خداوند را نیز توصیف کند، بیآنکه میانِ این دو خوانش، تناقضیِ واقعی باشد. بهزعمِ مولانا، آموختنِ آنکه دیگری را بهراستی، بخشنده و بیمنیّت دوست بداریم، خود شکلی از ریاضتِ روحانی است؛ ریاضتی که دل را برای وصالی عمیقتر آماده میسازد.
این نگاه به عشق بهعنوان نیرویی کیهانی و روحانی، نه صرفاً شخصی یا رمانتیک، تا حدِّ زیادی دلیلِ آن است که شعرِ مولانا همچنان در میانِ مخاطبانی چنان گوناگون طنینانداز است. خوانندگانی که از منظرِ کاملاً دینی به آثارش نزدیک میشوند، و خوانندگانی که هیچ پیشینهٔ دینی ندارند، اغلب خود را در برابرِ یک بیت، به یکسان، متأثر مییابند، زیرا تجربۀ زیرینِ آنچه مولانا توصیف میکند – شوق، پیوند، و دردِ جدایی – چیزی است تقریباً جهانی.
مولانا و مرزهایِ خرد
تصورِ غلطِ رایجی وجود دارد که مولانا، بهعنوانِ شاعری عارف و دلباختهٔ عشق و تجربۀ وجد، خردِ منطقی و تفکرِ عقلانی را کممقدار میدانست. حقیقت، ظریفتر و شاید جذابتر است.
مولانا از نظرِ تربیت، دانشوری جدی در فقه و کلامِ اسلامی بود؛ کسی که سالها پیش از دیدارِ شمسِ تبریزی، بر استدلالِ رسمی و استنتاجِ دقیق مسلط شده بود. او در تمامِ عمر، خرد و کاربردهایِ آن را ارج مینهاد. آنچه زیرِ سؤال میبرد، خودِ خرد نبود، بلکه مرزهایِ آن بود، بهویژه در مسائلِ تجربۀ مستقیمِ روحانی.
یکی از بهیادماندنیترین تصاویرِ او، خردِ صرفاً منطقی را به پای چوبین میماند: کارآمد و مفید برای رفتوآمدِ روزمره، اما چیزی نیست که کسی بخواهد در دشوارترین و خطرناکترین بخشهایِ سفر، به آن تکیه کند. از دیدِ مولانا، خرد میتواند انسان را تا آستانۀ حقیقتِ روحانی برساند. میتواند پرسشها را روشن کند، فهم را تیز کند، و رفتارِ اخلاقی را هدایت نماید. اما گذشتن از آن آستانۀ نهایی، به تجربۀ مستقیمِ الهی، به چیزی نیاز دارد که خرد بهتنهایی نمیتواند فراهم آورد: عشق.
این نگاهِ متوازن – احترام به خرد و در عین حال، اصرار بر اینکه بهتنهایی کافی نیست – مولانا را در جایگاهی جالب در میانۀ تاریخِ وسیعِ اندیشۀ دینی و فلسفی قرار میدهد. او عارفیِ ضدِخرد نبود که تفکرِ دقیق را یکسره کنار بگذارد، و نیز خردگراییِ خشک نبود که ایمان را چیزی بداند که باید صرفاً با منطق اثبات شود. او هر دو را در کنار هم نگه میداشت و بر این نکته پافشاری میکرد که زندگیِ کاملِ انسانی، و زندگیِ کاملِ روحانی، به سرهایی اندیشمند و دلهایی عاشق نیاز دارد که در مشارکت کار کنند، نه رقابت.
اخلاقِ جهانیِ مولانا
بینشِ اخلاقیِ مولانا، مستقیماً از درکِ او از عشق و خاستگاهِ مشترکِ الهیِ جان سرچشمه میگیرد. اگر هر انسان، همان جرقهٔ حضورِ الهی را در درونِ خود حمل میکند، چنان که مولانا پیوسته تعلیم میداد، آنگاه ظلم، تکبر و کینۀ قبیلهای نه فقط از نظرِ اخلاقی نادرست، بلکه اساساً ناآگاهانه میشوند؛ نوعی کوری نسبت به آنچه انسان، هنگامی که به انسانی دیگر مینگرد، واقعاً به آن مینگرد.
فروتنی، در مرکزِ اخلاقِ مولانا جای دارد. او بارها و بارها به این ایده بازگشت که «منِ» متکبر – آن حسِ بادکرده از اهمیت و درستکاریِ خود – ریشۀ بیشترِ کشمکشها و ظلمهایِ انسانی است. شعرِ او پیوسته خواننده را به درون، به سوی خودآزماییِ صادقانه میکشاند، نه به بیرون، به سوی قضاوتِ دیگران.
بخشی از این که چرا پیامِ مولانا برای زمانِ خودش چنان غیرمعمول بود و از آن زمان تاکنون چنان پایدار مانده، همین است. او بهجای کشیدنِ خطوطی تند میانِ مؤمنان و غیرمؤمنان، یا میانِ جامعۀ خود و بیگانگان، شعرش پیوسته به تصاویری از انسانیتِ مشترک دست مییازد که از آن مرزها یکسره میگذرند. حضورِ مسیحیان و یهودیان در تشییعِ جنازۀ او، در کنارِ مسلمانان، اتفاقی یا پانوشتی نبود. این، دقیقاً همان عشقِ جهانشمول و مرزشکنی را بازمیتاباند که شعرش دههها در توصیفش کوشیده بود.
هیچکدام از اینها به این معنا نیست که مولانا هویتِ دینیِ خود را رها کرد. او تا پایانِ عمر، دانشوری مسلمان و معتقد ماند که عمیقاً در قرآن و سنتِ اسلامی ریشه داشت. چیزی که او را متمایز میکرد، پافشاریِ او بر این نکته بود که دینداریِ راستین، وقتی به عمیقترین و صادقانهترین نتیجۀ خود میرسد، نه به قبیلهگرایی، بلکه به بینشی گستردهتر و بخشندهتر از اینکه چه کسی شایستۀ عشق و احترام است، راه میبرد.
میراثِ جهانیِ مولانا
نفوذِ مولانا در جهانِ پارسیزبان یا عرفانِ اسلامی بهمعنایِ محدودِ آن محبوس نماند. در طولِ سدهها، شعرِ او به دهها زبان ترجمه شده است و مخاطبانی با پیشینههایِ دینی و فرهنگیِ بسیار متفاوت، از آسیایِ جنوبی تا اروپا و آمریکایِ شمالی، آن را خواندهاند.
در غرب، محبوبیتِ مولانا در سدۀ بیستم بهشکلِ چشمگیری رشد کرد که تا حدِّ زیادی مدیونِ ترجمههایِ مدرنِ انگلیسی است، بهویژه ترجمههایِ کلمن بارکس که از دهۀ ۱۹۸۰ به بعد، با برگردانهایِ شاعرانه و در دسترسِ خود، مولانا را به خوانندگانِ تازۀ بسیار زیادی معرفی کرد. برای سالها، رسانههایِ گوناگون و نظرسنجیهایِ فرهنگی، مولانا را یکی از پرفروشترین شاعران در ایالاتِ متحده توصیف کردهاند؛ تمایزی واقعاً شگفتانگیز برای شاعری عارف از سدۀ سیزدهمِ پارسیگوی که بیشترِ خوانندگانِ آمریکاییِ او به زبانش سخن نمیگویند.
پژوهشگران گاه دربارهٔ این نکته بحث کردهاند که این ترجمههایِ محبوب تا چه اندازه ژرفایِ کلامی و ریشۀ اسلامیِ ابیاتِ اصلیِ فارسیِ مولانا را بهدرستی منتقل میکنند، و این گفتوگویی منصفانه و مهم برای خوانندگانی است که به گسترهٔ کاملِ کارِ او علاقهمندند. در عین حال، وسعتِ بیسابقۀ محبوبیتِ مولانا در میانِ فرهنگهایی چنان متفاوت، خود گویای چیزی واقعی و مهم دربارهٔ جهانشمولیِ مضامینِ مرکزیِ اوست: عشق، شوق، فقدان و جستجویِ معنا، تجربههایی هستند که تقریباً هر انسانِ دیگری، صرفنظر از پیشینۀ دینی، آنها را میشناسد.
پژوهشِ دانشگاهی دربارهٔ مولانا، در طولِ سدۀ گذشته، به حوزهای چشمگیر و مستقل بدل شده است. مترجمانِ اولیۀ انگلیسی همچون رینولد نیکلسون و آر. جی. آربِری، برگردانهایی دقیق و علمی از مثنوی و دیوان ارائه دادند که همچنان مرجعی ارزشمند برای خوانندگانی است که به وفاداریِ نزدیک به متنِ اصلیِ فارسی نیاز دارند. آنماری شیمل، پژوهشگرِ برجستۀ آلمانیِ مطالعاتِ اسلامی و یکی از محترمترین صداهایِ سدۀ بیستم در زمینۀ تصوف، بخشِ بزرگی از کارِ خود را به آثارِ مولانا اختصاص داد و به معرفیِ ژرفایِ کلامیِ او به مخاطبانِ دانشگاهیِ غرب، پیش از آنکه شهرتِ عامِ او اوج گیرد، کمک کرد. این پژوهشگران، همراه با نسلهایی از مفسرانِ فارسی، ترکی و عربیِ پیش از خود، بنیانِ پژوهشِ جدیِ مولانا را بنا نهادند که امروز در دانشگاههایِ سراسرِ جهان ادامه دارد.
فراتر از مجموعههایِ شعر و پژوهشِ دانشگاهی، نفوذِ مولانا به گفتوگویِ ادیان راه یافته است، جایی که مضامینِ جهانشمولِ او اغلب بهعنوانِ زمینۀ مشترکِ میانِ سنتهایِ دینیِ گوناگون ذکر میشوند، و به حوزههایی بهاندازۀ رواندرمانی و تمرینِ ذهنآگاهی نیز کشیده شده است، جایی که تأملاتِ او در بابِ حضور، پذیرش و دگرگونیِ درونی، گاه در کنارِ فنونِ مراقبۀ برگرفته از دیگر سنتها به کار میرود. آرامگاهِ او در قونیه، که امروز بهعنوانِ موزۀ مولانا حفظ شده، همچنان یکی از پربازدیدترین مکانهایِ دینی و فرهنگیِ ترکیه است و سالانه چندین میلیون زائر و مسافر از سراسرِ جهان به آنجا میروند؛ جریانی پیوسته از بازدیدکنندگان که برای سدهها، تقریباً بیوقفه، ادامه داشته است.
چرا مولانا همچنان با ما سخن میگوید
ارزش دارد که مستقیماً بپرسیم چرا شاعری که در آناتولیِ سدۀ سیزدهم مینوشت، هنوز برای خوانندگانی در جهانی کاملاً دیگر، که با فناوری، علم و ساختارهایِ اجتماعیای شکل گرفته که مولانا هرگز نمیتوانست تصور کند، اینچنان مهم است.
بخشی از پاسخ، در این نکته نهفته است که مضامینِ اصلیِ مولانا، با تجربههایی که بهگونهای سرسختانه، انسانی باقی ماندهاند، چه اندازه همخوانیِ مستقیم دارند. تنهایی، شوق، فقدان، جستجویِ معنا فراتر از موفقیتِ مادی، اینها مسائلی نیستند که پیشرفتِ فناوری حلشان کرده باشد. اگر هم چیزی باشد، بسیاری از مردمِ امروز، خود را منزویتر و نسبت به معنایِ زندگی، نامطمئنتر از نسلهایِ پیشین توصیف میکنند، حتی در حالی که از ارتباطات و اطلاعاتی بیش از هر انسانِ دیگری در تاریخ برخوردارند.
پافشاریِ مولانا بر اینکه هر انسانی همان جرقهٔ الهی را در خود حمل میکند، وزنهای واقعاً نیرومند در برابرِ قبیلهگرایی و تفرقه است، هر جا که ظهور کنند؛ خواه در سیاست، خواه در دین، یا در زندگیِ اجتماعیِ روزمره. احترامِ متوازنِ او به خرد و عشق، مستقیماً با جهانی سخن میگوید که غالباً به سویِ یکی از دو افراط کشیده میشود: یا تفکرِ سرد و صرفاً دادهمحور، یا واکنشِ عاطفیِ بیبازدار، بدون آنکه فضایِ چندانی در میان باشد. و تمرکزِ او بر دگرگونیِ درونی، نه بر جایگاه یا موفقیتِ بیرونی، جایگزینی آرام و شکیبا برای فرهنگهایی ارائه میدهد که بهطورِ فزاینده حولِ دیدهشدن، مقایسه و خودنماییِ بیوقفه سازمان یافتهاند.
هیچیک از اینها به این معنا نیست که شعرِ مولانا پاسخهاییِ ساده برای مسائلِ پیچیدۀ مدرن دارد. اثرِ او بهعنوانِ راهنمایِ خودیاری با دستورالعملهایِ گامبهگام عمل نمیکند. آنچه ارائه میدهد، چیزی است که شاید نایابتر باشد: روایتی صادقانه، سنجیده و بهدقت کارشده از اینکه چه حسی دارد که انسان باشی و در آرزویِ پیوند، معنا و عشق باشی، نوشتۀ کسی که فقدانیِ واقعی را زیسته و آن را به چیزی ماندگار و بخشنده دگرگون کرده است.
باورهایِ غلطِ رایج دربارهٔ مولانا
با توجه به اینکه شعرِ مولانا چه اندازه گسترده سفر کرده است، بهویژه از طریقِ ترجمههایِ عامهپسندی که گاه زمینهٔ تاریخی و دینی را کنار میگذارند، چند سوءبرداشت دربارهٔ زندگی و کارِ او نسبتاً رایج شده است. بهتر است بهطورِ مستقیم به چند مورد از آنها پرداخته شود.
باورِ غلط: مولانا چهرهایِ دینیِ جدی نبود، بلکه فقط شاعریِ آزاداندیش بود.
واقعیت: مولانا سالها بهعنوانِ فقیه و متکلم تربیت شد، خطابه میگفت، فقه تدریس میکرد، و تا پایانِ عمر، دانشوری مسلمان و معتقد باقی ماند. شعرِ عرفانیِ او از دلِ همین زمینۀ دینیِ عمیق زاده شد، نه بهجایِ آن.
باورِ غلط: مولانا خردِ منطقی و تفکرِ عقلانی را یکسره رد میکرد.
واقعیت: همانگونه که دیدیم، مولانا به خرد احترام میگذاشت و در تمامِ عمر، بهعنوانِ دانشوریِ کارآزموده، ماهرانه از آن بهره میگرفت. موضعِ واقعیِ او دقیقتر بود: خرد، ارزشیِ واقعی و محدودیتهاییِ معین دارد و مسائلِ تجربۀ مستقیمِ روحانی، به عشق در کنارِ خرد نیاز دارد، نه خرد بهتنهایی.
باورِ غلط: همۀ ترجمههایِ انگلیسیِ معروف از مولانا، اثرِ او را بهدرستی منتقل میکنند.
واقعیت: برخی از پرمخاطبترین نسخههایِ انگلیسیِ شعرِ مولانا، با اینکه زیبا و واقعاً تأثیرگذارند، در متنِ اصلیِ فارسی، آزادیهایِ خلاقانۀِ چشمگیری به کار میبرند؛ گاه ارجاعاتِ دینی را حذف میکنند یا کلِّ شعرها را از نو ساختار میدهند. خوانندگانی که به برگردانی دقیقتر و علمیتر از سخنانِ واقعیِ مولانا علاقهمندند، اغلب به مترجمانی چون رینولد نیکلسون یا آر. جی. آربِری، در کنارِ مترجمانِ جدیدتری که مستقیماً و با دقت از فارسیِ اصلی کار میکنند، روی میآورند.
باورِ غلط: پیامِ عشقِ جهانشمولِ مولانا به این معناست که او تعالیمِ خاصِّ اسلام را رد میکرد.
واقعیت: جهانشمولیِ مولانا مستقیماً از ایمانِ اسلامیِ او زاده شد، نه در تقابل با آن. او سنتِ دینیِ خود را بهعنوانِ چیزی درک میکرد که دقیقاً به همان عشقِ بیکران و مرزشکنی اشاره دارد که شعرش توصیف میکند؛ نه بهعنوانِ ایدۀ رقیب یا جداگانه.
خانوادۀ مولانا و آنچه پس از او آمد
مولانا در طولِ زندگیاش دو بار ازدواج کرد و چند فرزند داشت، اگرچه تاریخ، پسرِ بزرگش، سلطانولد، را با وضوحِ بیشتری به یاد دارد. سلطانولد نقشیِ اساسی در حفظ و ساماندهیِ آموزههایِ پدرش پس از مرگِ او ایفا کرد، طریقتِ مولویه را رسماً بنیان نهاد، و خود نیز اشعار و نثرهایی سرود که به تبیین و گسترشِ میراثِ روحانیِ مولانا برای نسلِ بعدیِ شاگردان کمک کرد.
از راهِ سلطانولد و طریقتِ مولویهای که او بنا کرد، آموزههایِ مولانا از راهِ زنجیرهایِ ناگسسته از رهبریِ روحانی برای سدهها منتقل شد و نوادگانِ خانوادهاش تا دورانِ مدرن، کماکان نقشهایِ رهبری را در درونِ این طریقت بر عهده داشتند. این تداوم، بخشی از دلیلِ آن است که میراثِ مولانا کمتر بهعنوانِ مصنوعیِ تاریخی و بیشتر بهعنوانِ سنتیِ زنده احساس میشود. همان اشعاری که نخستینِ شاگردانِ او در قونیۀ سدۀ سیزدهم مطالعه میکردند، هنوز امروز توسطِ جوامعِ مولویه خوانده، سروده و تعلیم داده میشود و از راهِ رشتهایِ عملاً ناگسسته از انتقال، در طولِ هشت قرن به هم متصل است.
نتیجهگیری
زندگیِ مولانا، همۀ عناصرِ یک داستانِ واقعاً استثناییِ انسانی را در خود دارد: کودکیای که با آوارگی و فقدان شکل گرفت، صعودی به موفقیتِ علمی، دوستیِ چنان عمیق که تمامِ هویتِ پیشینِ او را فرو ریخت، اندوهی ویرانگر، و طغیانیِ خلاقانه چندان گسترده و چندان عمیقاً احساسشده که همچنان، هشت قرن بعد، در آن سویِ زبانها، ادیان و فرهنگهایی که او هرگز با آنها روبرو نشد، خوانندگان را به حرکت درمیآورد.
چشماندازِ او از عشق بهعنوانِ نیرویِ جانبخشِ جهان، احترامِ متوازنِ او به خرد و دل، و پافشاریِ او بر آن جرقهٔ مشترکِ الهی در درونِ هر انسان، در کنارِ هم، یکی از بخشندهترین و پایدارترین فلسفههایِ روحانیِ تمامِ ادبیاتِ جهان را میسازند. چه بهعنوانِ تعلیمیِ دینی، چه تأملیِ فلسفی، یا صرفاً شعرِ زیبا، آثارِ مولانا همچنان به خوانندگان، راهی به سویِ پیوند، معنا و عشق ارائه میدهند؛ دقیقاً همان چیزهایی که بزرگترینِ فقدانِ زندگیِ خودش به او آموخت که بیش از همه ارزشمندند.
پرسشهایِ متداول
مولانا که بود؟
مولانا، نامِ کامل جلالالدین محمد بلخی، شاعرِ پارسیگویِ سدۀ سیزدهم، دانشورِ اسلامی و عارفِ صوفی بود که در سالِ ۱۲۰۷ میلادی در بلخ زاده شد و بعدها در قونیه، در ترکیهٔ امروزی، ساکن گشت. او را بهطورِ گسترده، یکی از بزرگترینِ شاعرانِ عارفِ تمامِ ادبیاتِ جهان و یکی از چهرههایِ محوریِ تاریخِ تصوف میدانند.
شمسِ تبریزی که بود؟
شمسِ تبریزی، درویشیِ سرگردان بود که در سالِ ۱۲۴۴ میلادی در قونیه با مولانا دیدار کرد. همدمیِ شدیدِ روحانیِ آنها، مولانا را از یک دانشورِ محترمِ دینی به یکی از مشهورترینِ شاعرانِ عارفِ تاریخ دگرگون ساخت. شمس در سالِ ۱۲۴۷ ناپدید شد، احتمالاً به قتل رسید، و فقدانِ او به مضمونیِ مرکزی در بسیاری از شعرهایِ بعدیِ مولانا بدل شد.
مثنوی چیست؟
مثنوی (که گاه «مثنویِ معنوی» نیز نوشته میشود) شاهکارِ ششدفتریِ منظومِ مولاناست که از بیش از بیستوپنجهزار بیت به زبانِ فارسی تشکیل شده است. این اثر، داستانها، تمثیلها و تعالیمِ روحانی را در هم میبافد و گاه بهخاطرِ ژرفایِ کاوشِ آن در ایمان و سفرِ جان به سویِ الهی، «قرآنِ به زبانِ فارسی» خوانده میشود.
مولانا از چه دینی پیروی میکرد؟
مولانا در تمامِ عمر، مسلمانیِ معتقد بود و عمیقاً در قرآن و علومِ اسلامی ریشه داشت. آموزههایِ عرفانیِ او در درونِ سنتِ تصوف، یعنی شاخۀ درونگرا و تأملیِ معنویتِ اسلامی، تکامل یافت، هرچند پیامِ عشقِ جهانشمولِ او، خوانندگان و ستایشگرانی از بسیاریِ پیشینههایِ دینیِ گوناگون به خود جلب کرده است.
چرا اشعارِ مولانا در غرب اینچنان محبوب است؟
محبوبیتِ مولانا در کشورهایِ غربی، بهطورِ چشمگیری از طریقِ ترجمههایِ مدرنِ انگلیسی، بهویژه برگردانهایِ در دسترسِ کلمن بارکس از دهۀ ۱۹۸۰، رشد کرد. مضامینِ او دربارۀ عشق، شوق و جستجویِ روحانی، با خوانندگانِ صرفنظر از پیشینۀ دینی پیوند برقرار میکند که به شعرِ او کمک کرده است، بیش از تقریباً هر شاعرِ تاریخیِ دیگری، از مرزهایِ فرهنگی و زبانی عبور کند.
آرامگاهِ مولانا کجاست؟
آرامگاهِ مولانا در قونیه، ترکیه، در زیارتگاهی که امروز بهنامِ موزۀ مولانا شناخته میشود، قرار دارد. آرامگاهِ او، همچنان یکی از پربازدیدترینِ مکانهایِ روحانی و فرهنگیِ ترکیه است و سالانه میلیونها بازدیدکننده و زائر را از سراسرِ جهان به خود میکشاند.
پیامِ مرکزیِ مولانا چیست؟
در هستۀ کارِ مولانا، این ایده جای دارد که عشق، نیرویِ محرکِ تمامِ جهان است و هر جانِ انسانی، جرقهای از الهی را در خود حمل میکند که موقتاً از مبدأِ حقیقیِ خود جدا شده است. شعرِ او به تأملِ درونی، فروتنی و عشقی بهاندازۀ کافیِ گسترده میانگیزد که از تفرقهٔ دینی و فرهنگی بگذرد، در کنارِ احترامیِ متوازن به خرد و دل.
دیوانِ شمسِ تبریزی چیست؟
دیوانِ شمسِ تبریزی، مجموعۀ عظیمِ شعرِ غناییِ مولاناست که بیشتر پس از فقدانِ شمسِ تبریزی سروده شده است. این مجموعه با دهها هزار بیت، احساسیترین و مستقیمترین نوشتهٔ مولانا را در خود دارد و بسیاری از اشعار، بهجایِ نامِ خودِ مولانا، با نامِ شمس امضا شدهاند که نشان میدهد پیوندِ آنها تا چه اندازه در حسِ هویتِ خودِ مولانا درآمیخته بود.
آیا مولانا واقعاً رقصِ چرخشیِ درویشان را اختراع کرد؟
سنت بر آن است که چرخشِ وجدآمیز و خودانگیختۀ خودِ مولانا – که گفته میشود هنگامِ غرقِ تأملِ شاعرانه یا روحانی رخ میداد – الهامبخشِ مراسمِ سماعِ منظمی شد که بعدها پیروانش آن را پدید آوردند. پسرش، سلطانولد، این اعمال را به رقصِ عبادیِ ساختاریافتهای سازمان داد که هنوز امروز توسطِ طریقتِ مولویه اجرا میشود.
آیا شعرِ مولانا فقط برای مسلمانان معنا دارد؟
خیر. اگرچه مولانا دانشوریِ مسلمان و معتقد بود و آثارش در الهیاتِ اسلامی و قرآن ریشهای عمیق دارند، مضامینِ مرکزیِ او – عشق، شوق، فقدان و جستجویِ معنا – با خوانندگانی از طیفِ بسیار گستردهای از پیشینههایِ دینی و فرهنگی طنینانداخته است. این، بخشِ بزرگی از علتِ سفرِ شعرِ او تا اینحدّ فراتر از جهانِ اسلام، در سدههایِ پس از مرگش است.
