خانه » جوانمرد » جوانمرد در حوالی دروازه غیب
جوانمرد

جوانمرد در حوالی دروازه غیب

دروازه غیب اندکی باز مانده بود. جوانمرد کنار در ایستاده بود. پنهانی داخل را نگاه می کرد و می دید که خداوند چگونه همه را می بخشد و چگونه از همه می گذرد. 

جوانمرد لبخند می زد. 

خدا گفت: پس چه دیدی که ما همه را می بخشیم و از همه میگذریم ف اما نمی بخشیم و به آسانی نمیگذریم از آنکه ادعای دوستی ما را دارد؟ 

جوانمرد باز هم لبخند زد. 

جوانمرد گفت: اما ما در این دوستی پای می فشاریم ، حتی اگر ازگناه همه بگذری و تنها از گناه دوست نگذری…

همه دار و ندار ما در هستی همین است، از این دوستی دست بر نخواهم داشت. 

و این بار خدا بود که لبخند میزد، لبخندی به فراخی  غیب و به رازناکی شهود. 

 

امتیاز به مقاله

امتیاز کاربر: 5 ( 1 رای)

همچنین ببینید

جوانمرد خوشنودی خدا را برداشت

بهشتیان در صف ایستاده بودند و نوبت خود را انتظار می کشیدند. دروازه بهشت باز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.