حکیم نظامی گنجوی
نخواهی یافت اندر هیچ کوی و و برزن
وفا در شمیر و در اسب و در زن

جوانمرد باشیم

آذر, ۱۳۹۷

  • ۲۰ آذر

    طعام و شراب جوانمردان

    آراسپ کاظمیان

    گرسنگی اربابی است که اگر فرمانش نبری، تازیانه ات می زند، از این رو همگان خدمتگزار اویند.  نمیتوان از خدمتش سر باز زد، مگر آنکه تن نداشته باشی.  آدمی اما در زمین به تن محتاج است و تن به طعام.  و هر احتیاجی حلقه ای است در گوش بندگی! جوانمرد اما از این بندگی رهیده است.  زیرا دوستی با خدا …

    ادامه مطلب
  • ۲۰ آذر

    جوانمرد ، دوای بیداری

    کاظمیان

    آن مرد طبیب بود و می گفت:  جهان بیمارستانی است بی سر و سامان. هر کس بیماری دارد و هر کس دوایی میخواهید.  هزاران هزار بیماری، افسوس، اما هزاران هزار دوا را چطور توان یافت؟  جوانمرد اما میگفت:  ما همه یک بیماری داریم. خواب و دوایی نیست، جز بیداری.  بیدار شویم تا جهان بیمار نباشد. 

    ادامه مطلب
  • ۲۰ آذر

    دریای جوانمرد بی نهنگ است

    جوانمرد گفت: خدایا! راههای تو بسیار است، اما از هر راهی که می روم شلوغ است و پرهیاهو. من راهی خلوت میخواهم، راهی که هیچ کس در آن نباشد. راهی که فقط تو باشی و فقط من.  خدا گفت: دو راه است که به ندرت کسی از آن می گذرد، یکی راه اندوه و دیگری راه شادی.  اندوهی تلخ و اندوهی …

    ادامه مطلب
  • ۱۹ آذر

    رزق جوانمرد: نیاز و اندوه

    رزق جوانمرد

    از میان این همه نصیب و این همه رزق  که در جهان است، ای جوانمرد، تو چه چیزی را برگزیده ای؟  – اندوه را – اندوه را ! چرا ای جوانمرد؟ – اندوه را زیرا هرگز خداوند را آنگونه که سزاوار او بود، یاد نکرده ام. و خدا بود که به من گفت: اگر به اندوه پیش من آیی شادت کنم …

    ادامه مطلب
  • ۱۹ آذر

    جوانمرد با دلش سفر می کند

    پاهای مسافر تاول زده بود، و به دشواری قدم از قدم بر می داشت. می گفت: ببینید ای مردم، این پای تاول زده ، پاداش گام زدن در راه خداست.  جوانمرد از آن حوالی می گذشتف به مسافر گفت: اما راه خدا را با پا نمی توان پیمود، این راهی است که تنها با دل میتوان رفت. با دلت برو، …

    ادامه مطلب
  • ۱۹ آذر

    جوانمردی به جان است نه به جامه

    جوانمرد

    مردی به نزد جوانمرد آمد و گفت: تبر کی می خواهم ، جامه ات را، تا منم نیز از جوانمردی بهره ای ببرم.  جوانمرد گفت: جامه ی مرا که بهایی نیست. اما سوالی دارم، سوالم را پاسخ گو، جامه ی من برای تو  مرد گفت : بپرس. جوانمرد گفت: اگر مردی چادر زنی را بر سر کند، زن خواهد شد؟  …

    ادامه مطلب
  • ۱۰ آذر

    جوانمرد و توانگر و درویش

    درویش جامه ی پشمین داشت، کلاه چارترک داشت، کشکول داشت، خدا را نداشت.  اما توانگر لباس ابریشمین داشت، قصر هزار بارو داشت. زر و سیم داشت. خدا را هم داشت.  روزی درویش، توانگر را سرزنش می کرد که توانگری و خداخواهی با هم جمع نخواهد شد، اول باید فقر را جستجو کنی  و بعد خدا را … جوانمرد به میانه …

    ادامه مطلب

آبان, ۱۳۹۷

  • ۹ آبان

    روایت نهم: عرش خدا بر شانه های جوانمرد

    جوانمرد گفت: خدایا! نماز می خوانم و روزه میگیرم. حج می روم و زکات می دهم. انفاق می کنم و می بخشم.نه غیبتی و نه دروغی و نه حرامی. اما این نیست آنچه تو میخواهی. دلم راضی نمیشود. می دانم که چیزی بیش از اینها باید کرد.  خدا گفت : آری، چیزی بیش از اینها باید کرد. و آنگاه عرش …

    ادامه مطلب
  • ۳ آبان

    روایت هشتم: هر روز جوانمرد عید است

    مردی به زیارت میرفت. جوانمرد به او رسید و پرسید: کجا میروی؟ مرد گفت: به زیارت میروم. به دیاری. جوانمرد گفت: چه میخواهی و چه طلب میکنی از زیارت؟ مرد گفت: خدا را طلب میکنم. جوانمرد گفت: خدای دیار خود را چه کرده ای که در دیار دیگر در طلبش می روی؟ پیامبر ما را گفت: علم را به چین …

    ادامه مطلب
  • ۱ آبان

    روایت هفتم : جوانمرد دو شراره ای بر جان و جامه

    جوانمرد دو شراره ای بر جان و جامه شراره ای بر جامه ی مرد نانوا افتاده بود. بی تاب شده بود و تقلا میکرد تا خاموشش کند. جوانمردی از آن حوالی می گذشت، نانوا و تقلایش را دید. آهی کشید و ایستاد و به درد گفت: افسوس! سالهاست که آتش خودخواهی و آتش حسد و آتش ریا در دلمان افتاده …

    ادامه مطلب

مهر, ۱۳۹۷

  • ۲۷ مهر

    روایت ششم جوانمرد در روزگار رسول

    کسی بود که مدام به حسرت میگفت: کاش زودتر زاده شده بودم. کاش پیامبر را دیده بودم. کاش به خدمت رسول رسیده بودم. جوانمرد به او گفت: هنوز هم روزگار رسول خداست و هنوز هم عصر پیامبر است. اگر روز را به شب آری و کسی را نیازرده باشی، آن روز تا شب با پیا مبر زندگی کرده ای. ولی …

    ادامه مطلب
  • ۲۷ مهر

    روایت پنجم از مردی تا جوانمردی

    روزی مردی پرسید: نشان جوانمردی چیست؟ جوانمردا گو تا ما هم مردی مانرا جوانمردی کنیم! جوانمرد گفت: کمترین نشان آن است که اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو، تو آن یکی خودت را هم برداری و روی هزارتای برادرت بگذاری. مرد گفت: وای بر ما که از مردی تا جوانمردی هزار گام است و ما هنوز …

    ادامه مطلب
  • ۲۷ مهر

    روایت چهارم جوانمرد از خشکی ماهی میگیرد

    گفتند آن مرد ماهی گیر است، آن مرد از دریا ماهی می گیرد. گفتند: آن مرد کشاورز است، آن مرد در زمین دانه می کارد. جوانمرد گفت: چه نیکو که آن مرد ماهی گیر است و از دریا ماهی میگیرد و چه نیکو که آن مرد کشاورز است و در زمین دانه می کارد.  اما نیکوتر مردی است که از …

    ادامه مطلب
  • ۲۷ مهر

    روایت سوم – جوانمرد جهانمرد است

    اکر خاری به پای کسی برود، کسی که آن سوی دنیا زندگی می کند، آن خار به پای جوانمرد فرو رفته است. جوانمرد است که درد میکشد. اگر سنگی سری را بشکند، اگر خونی در جایی جاری شود، این جوانمرد است که زخمی میشود، این خون جوانمرد است که جاری میشود. اگر اندوه در دلی بنشیند، اگر دلی بگیرد و …

    ادامه مطلب
  • ۲۷ مهر

    روایت دوم – بر سفره ی جوانمرد

    روایت دوم جوانمرد

    اگر گرسنه ای تنها بر سفره ی جوانمرد بنشین، او نام تو را نخواهد نپرسید. اگر غریبی و گمشده، تنها بر سفره جوانمرد بنشین، او از ایمان تو نخواهد پرسید. جوانمرد است که میگوید از نام و ایمان کسان نپرسید و بی پرسشی ، نان دهید. اوست که م یگوید کسی که بر خوانخدا به جان ارزد، البته بر سفره ی جوانمرد به نان …

    ادامه مطلب
  • ۲۷ مهر

    روایت یکم- بامداد جوانمرد

     عالم هر بامداد که بیدار میشود، در جستجوی علم است، می رود تا علمش را افزود کند. زاهد هر بامداد که بلند میشود، در جستجوی زهد است، میرود تا زهدش را زیاد کند اما جوانمرد هر بامداد که بر میخیزد در جستجوی عشق است می رود تا دلی را شاد کند.

    ادامه مطلب
  • ۲۷ مهر

    روایت آغاز جوانمرد

    جوانمرد - آراسپ کاظمیان

    پدرم مردی بازرگان بود. گوگرد پارسی به چین می برد و کاسه ی چینی به روم. دیبای رومی به هند می برد و پولاد هندی به حلب. آبگینه حلبی به یمن می برد و برد یمانی به پارس.  در نیمه شبان دشت، عیاران به کاروانش زدند، سکه هایش را بردند، گوگردش را به باد دادند، دیبای رومی اش را دریدند …

    ادامه مطلب
  • ۲۷ مهر

    جوانمرد نام دیگر تو

    جوانمرد

    جوانمرد! چندان که توانی از مال و جاه و از قلم و زبان از هیچ کس دریغ مدار که وقت آید که خواهی خیری کنی و نتوانی. عین القضات همدانی زمین و زمان را میگردم در جستجوی جوانمرد. کاروانسراهای خشتی و جاده های سنگی و کوچه های خاکی را میگردم در جستجوی جوانمرد.  سر محله  ها و زیر گذر بازارچه ها …

    ادامه مطلب

نوشته های اخیر

آذر, ۱۳۹۷

  • ۱۴ آذر

    نیچه ، دروغ و زن

    فردریش-نیچه

    نظر نیچه درباره دروغ و زنان زنان این همه دلیل برای سر افکندگی دارند؛به خاطر این همه خرده بینی بی معنا؛این همه سطحی گری  و خانم معلم بازی و گستاخی حقیر و ولنگاری حقیر وجسارت حقیر که در وجودشان نهفته است ـفقط بررسی رفتار او با کودکان کافی است!ـ و تا کنون ترس از مرد اینها همه را از ریشه بخوبی …

    ادامه مطلب
  • ۱۳ آذر

    از صحبت خلق بی وفایی مانده است

    از من رَمَقی به سعی ساقی مانده‌است، وَزْ صحبتِ خلق، بی‌وفایی مانده‌است؛ از بادهٔ دوشین قَدَحی بیش نماند. از عمر ندانم که چه باقی مانده‌است!

    ادامه مطلب
  • ۱۲ آذر

    ما میدانیم آنچه میپندارند نمی دانیم

    بله به واقع ما میدانیم آنچه میپندارند ما نمیدانیم. اگر سکوت میکنیم، خر نیستیم. ملاحظه ظعف آنها را میکنیم. ما قدرت آنها را هرگز نخواسته بودیم. همین ظعف بهتر است.  واقعا برای ما مهم نیست که دستگاهی سامسونگ ۵ اینچی A3 مدل ۲۰۱۶ باشد یا سامسونگ گلکسی تب ۱۰ اینچی! برای ما فرقی نمی کند که کسی صفحات سایت ما …

    ادامه مطلب
  • ۱۱ آذر

    من و دوستم علی قسمت سوم

    آراسپ و علی دیوونه

    این قسمت صدا ندارد دیشب خواب بودم، حدود ساعت چهار شب بود. خواب دیدم که زیر یک درخت چنار دراز کشیده ام. همه جا آفتاب است ولی گرم نیست، باد می آید. بادش خنک است. از همان بادهایی که من عاشقش هستم. بادش کمی بوی چوب سوخته آتش میداد و کمی بوی علف و من نشئه این زیبایی ها شده …

    ادامه مطلب
  • ۱۰ آذر

    من و دوستم علی قسمت دوم

    آراسپ و علی دیوونه

    این فایل تقطیع شده است و آخرش حذف شده است تا طولانی نشود. پیشنهاد آخر من به دوستم به علی: اینکه با هیچ زنی ازدواج نکنه ، و هرگز گول کسی که عاشقش بوده نخوره که بسیار فریبکار هست و هشیار باشه و بره زندگیش رو بکنه که زندگی تنهایی شرف داره به زندگی با روانشناس ناخالص و دروغگو. علی …

    ادامه مطلب
  • ۹ آذر

    ز عقل اندیشه‌ها زاید که مردم را بفرساید

      گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل ایا باد سحرگاهی گر این شب روز می‌خواهی از آن خورشید خرگاهی برافکن دامن محمل گر او سرپنجه بگشاید که عاشق می‌کشم شاید هزارش صید پیش آید به خون خویش مستعجل گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من بگیرند …

    ادامه مطلب
  • ۸ آذر

    محیط زندگی خودتتان را گاهی انگلی کنید

    eye-of-science-anthrax

    تقریبا می توان گفت هیچ ویروس یا باکتری یا آلودگی که منجر به سرطان و مرگ و میر میشود یک شبه بوجود نمی آیند. ویروسها، باکتری ها و انگل ها مدتها در بدن شما مخفیانه زندگی میکنند و از بدن شما میخورند تا اینکه یک دفعه ظاهر شوند و کار تخریبی خود را انجام دهند.   انگل ها و باکتری ها …

    ادامه مطلب
  • ۶ آذر

    حفاظت شده: من و دوستم علی دیوونه

    آراسپ و علی دیوونه

    هیچ چکیده‌ای موجود نیست زیرا‌این یک نوشته حفاظت شده است.

    ادامه مطلب
  • ۳ آذر

    اگر تیغ عالم بنجنبد ز جای نبرد رگی تا نخواهد خدای

    َArasp Kazemian

    اگر تیغ عالم بنجنبد ز جای نبرد رگی تا نخواهد خدای خداوند خواست تا چند صباحی بیشتر در این لجن زار بمانم و برای حق با جهل و پست فطرتی و خیانت و دروغ بجنگم.  خداوند خواست تا در این مرداب کثافت بار بمانم تا    از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران …

    ادامه مطلب

آبان, ۱۳۹۷

  • ۳۰ آبان

    ارسال یک پست از بیمارستان شب قبل از جراحی

    Arasp kazemian

    اول اینکه پرستارها همه مرد هستند و شرف دارن به پرستار زن! دوم وقتی تبلت آوردم و فهمیدم که  میتونم تو سایت پست کنم، تصمیم گرفتم تو اینستاگرم چیزی ننویسم. و تو سایت شاید آخرین مطلبم رو تایپ کنم. خدا رو چه دیده بودی روزی که دربند برف میامد و آن الاغ که بوی دهات میداد؟ چه دیده بودی حق …

    ادامه مطلب
  • ۲۹ آبان

    آخرین پرواز پاییزی

    Arasp Kazemian

    خدافظی امروز از صبح بیمارستان بودم، کارهای بیهوشی و نوار قلب و اکو و بستری و …. وقتی اومدم خونه گفتم بذار آخرین پرواز پاییزی خودم رو انجام بدم. آخه من با دوچرخه بیشتر از اینکه رو زمین باشم رو هوا هستم. یک بار هم بدجور خوردم زمین و دست و بالم خونی مالی شد و یک دستم آنچنان  آسیب …

    ادامه مطلب
  • ۲۷ آبان

    برای شهید سید خلیل عالی نژاد

    شهید سید خلیل عالی نژاد

    لا حول ولا قوه الا بالله چه خسران و حسرت بزرگی است که مردان خدا را بعد از مرگشان بشناسی، شاید هیچ خسرانی بالاتر از این نباشد، مگر خسرانی که انسانی حضور کسی را در قید حیاتش درک کرده باشد و بعد آن را از دست بدهد، شهید خلیل عالی نژاد از مردان خدا بود، او یک عارف بی ادعا …

    ادامه مطلب
  • ۲۶ آبان

    زود باشد که سر چوب پاره سرخ کنم

    Arasp Kazemian

    الهی لک الحق ! حق ! حق ! ای کاش میدانستند که من از خدا هم نمیترسم. چراکه خدای من مهربانترین مهربانان است مگر خدایی که از مهرش بر غضبش سبقت دارد ترس هم دارد. از مرگ هم هراسم که نیست، اشتیاق هم دارم.  ای کاش می دانستند که نباید می آمند و مرا مفرد خطاب می کردند. این اولین …

    ادامه مطلب
  • ۲۴ آبان

    بچه ها دروغ را باور میکنند

    بچه ها دروغ را باور میکنند زمان کودکی ما اینها بابانئلی بود. خیلی خوشمزه تر از این خرگوشی ها، نمیدانم چرا جمعش کردند. شاید نماد غربی بود! کاغذش براقتر بود و زیباتر و رنگارنگ تر ، کاغذهایش را باز میکردم و لای دفتر و کتاب میگذاشتم و جمع می کردم. حالا دیگر مزه خرگوشی و بابانوئلی برایم مهم نیست. سالهاست …

    ادامه مطلب
  • ۲۲ آبان

    عاقلان نقطه پرگار وجودند

    تفسیر فلسفی من از بین عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی …. هنوز بسیاری معتقدند که عشق و عقل مانند آب و آتش هستند، دل یک چیز میگوید و عقل یک چیز دیگر. در این میان شعرای زیادی سخن رانده اند، جناب مرحوم شهریار از کسانی بود که عقل و عشق را در تعارض یکدیگر میدید، اما حافظ و بزرگانی که …

    ادامه مطلب