خانه » جوانمرد » جوانمرد در آینه خداوند
در آینه خداوند

جوانمرد در آینه خداوند

جوانمرد دعا میکرد و از خدا آیینه ای می خواست تا خود را در آن ببیند. خدا دعایش را برآورده نمی کرد، و جوانمرد بر اجابت دعایش اصرار می ورزید. 

روزی، عاقبت دعای جوانمرد مستجاب شد و خدا آیینه ای به او داد و جوانمرد حقیقت خود را دید. پیراهنی بود پر از چرک و ناپاکی. 

جوانمرد ترسان شد و گفت:  نه خدایا اما این من نیستم. 

پس کجاست آن همه شور و آن همه عشق و آن همه سوز و گداز که در من بود؟ 

خدا گفت: آن سوز و گداز و آن شور و عشق که تو نیستی، آن منم. که گاهی در جامه ی تو میروم. 

وگرنه تو همینی که می بینی.

جوانمرد خاموش شد و دیگر هیچ نگفت. 

امتیاز به مقاله

امتیاز کاربر: 5 ( 1 رای)

همچنین ببینید

جوانمرد خوشنودی خدا را برداشت

بهشتیان در صف ایستاده بودند و نوبت خود را انتظار می کشیدند. دروازه بهشت باز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.