جوانمرد

جوانمرد غریبه ای در تن خویش

جوانمرد بر تپه ای، در سجه ، آفتاب و غروبش را تقدیس می کرد. مسافری که از دور ها آمده بود، جوانمرد را دید، سفره دلش را گشود و از غریبی گفت و از غربت نالید: که عجب دردی است این درد بیگانگی و عجب سخت است تحمل بی سرزمینی. 

جوانمرد لبخندی زد و گفت: برو ای مرد و شادمان باش، که این غربت که تو داری و این رنج که میکشی هنوز آسان است، پیش آن غربتی که ما داریم. 

زیرا غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب باشد، غریب آن است که دلش در تن غریب است. 

و ما اینچنینیم با دلی غریبه در تن خویش. 

 

برچسب ها

آراسپ کاظمیان

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست - تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز (حافظ)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن