جوانمرد

جوانمرد جانش را به خدا داد

جوانمرد جانش را به خدا دادعزائیل دست جوانمرد را گرفت  و بوسید و گفت: آخرین نفست را به من بده باید برویم. 

جوانمرد گفت: هرگز، هرگز نفسم را به تو نخواهم داد. 

فرشته مرگ گفت: اما ای جوانمرد مگر تو نبودی که میگفتی: چهال سال است که جانم میان لب و دندانم ایستاده است. مگر تو نبودی که میگفتی: بیست سال است که کفن مرا از آسمان آورده اند و بر من انداخته اند. مگر نمیگفتی: سر از کفنم بیرون کرده ام و سخن میگویم. 

جوانمرد گفت: گفته ام. اما جانم را به تو نمیدهم ،  زیرا این جان را از تو نگرفته بودم تا به تو باز پس دهم. جان را به او میدهم که از او گرفته ام. فرشته گفت: اما من جانت را به او میرسانم، بی هیچ کم و بی هیچ کاستی. این رسم دنیاست. این رسم را پاس بدار، ای جوانمرد! 

اما جوانمرد جان نداد.

اما جوانمرد جان نداد.

اما جوانمرد … 

تا آنکه خدا دستانش را گشود و جوانمرد جانش را تنها به خدا داد. 

آن فرشته در گوشه ای بود و نگاه میکرد و با خود می اندیشید که پس این چنین نیز ممکن است !

امتیاز به مقاله

امتیاز کاربر: ۵ ( ۱ رای)
برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن