دکلمهروزانه

دکلمه بیست هشت آذر مثنوی هوشنگ ابتهاج

دکلمه ای از هوشنگ ابتهاج

فکر میکنم که دیگه خنده دار و مسخره شده باشه قصه ی اینکه بیست هشت آذر نود و دو چه روزی بود و ظهر بود و مغازه آقا داوود چی بود و مهلت چند دقیقه ای. که گوسفند رو هم قبل از قربونی کردن آب میدند و به اعدامی فرصت دیدار آخر میدن و من حتی فرصت خداحافظی نداشتم.

به هیچ چیز نمیخوام فکر کنم. دو شب دیگه یلداست یا الان ظلمات مطلقه ! دو دقیقه اینور و اونور واسه من فرقی نمیکنه.

بعضی چیزها باید به یک دهم قرن پشت پا زد و گفت به درک !

این هم دکلمه امشب:

نمایش بیشتر

آراسپ کاظمیان

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست - تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز (حافظ)
همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا