روزانه

داستان مرسدس بنز R107 که صاحبش را زمین گیر کرد

داستان کوتاه

پیشینه مرسدس بنز R107

فارغ از اینکه چه موتورهایی روی این ماشین گذاشته میشد و چه قدرت و شتاب و فرمانبری داشت. این مدل از بنز به سال ۱۹۸۷ باز میگردد یعنی زمانی که من هفت ساله بودم. درست یادمه اون روزها من عکس این بنز رو به دیوار اتاقم زده بودم و داداشم عکس بنز کپل قرمز به دیوار اتاقش زده بود.

یکی از دوستان تعریف میکرد که همیشه عاشق این خودرو بود. من هم با او هم عقیده بودم که زیباترین بنزی که تا به حال یعنی تا امروز که در سال ۲۰۲۰ هستیم همین ماشین R107 هست. هیچ ماشینی به این زیبایی نبود درست مثل هواپیمای شکاری F14-Tomcat وقتی که بالهایش را به سمت عقب جمع کرده و دو برابر سرعت صوت پرواز میکنه.

چهره این خودرو با وقاره. شاید بتوان گفت زیباترین خودروی ساخت بشره. بشریت تمام سعی اش را بکنه و ماشین های عجیب و غریب بساز باز R107 نمیشه.

اصلا انگار دست خدا این ماشین را طراحی کرده است. با وقار با پرستیژ ! با کلاس ! و ساده ، ساده و زیبا.

قرار بود آخر همایش یک خودروی کلاسیک به برگزارکننده همایش هدیه کنند. حدود ده سال پیش بود.

این بنده خدا هم میگفت یعنی میشه اون خودرو کلاسیک یه بنز باشه، حالا نمیدونست که اون بنز یک R107 لای زرورق پیچیده شده است.

بعد دوستش گفت: بالاخره هر چی باشه از این لکنته پراید و ۲۰۶ که زیر پاته که بهتره. گفته آخه ۲۰۶ نقرآبی رو هم فروخته ام. پول هم ندارم دیگه بخرم.

رفیقش گفت درست میشه: دایی من هم تو خنسی ماشینش رو از دست داده بود به افسردگی کشیده شد، اما چند ماه بعد یه ماشین دیگه خرید، الانم راضی هست ازش.

گفتم من دایی و عمو تو نیستم ، یا بهترین یا هیچی.

گفت اتفاقا شعار بنز هم همینه: The best or nothing

خلاصه یکی دو هفته بعد از اجرای اون سمینار یک ایمیل دریافت کرد که بنز رو برده، دیگه تو پوست خودش نمیگنجید. گفت اصلا بنز کپل، بنز معماری، هر چی!!!! مهم اینه که بنزه.

اما مگه بهش دادند؟ یک سال تموم مکاتبه ایمیلی کردند که ببینند این بابا اصلا لیاقت این بنز رو داره یا نداره.

یه ننه قمر خانمی هم اون وسط بود میخواست ماهی خودش رو از آب بگیره، بعد هزار بار رفتن و اومدن قرار شد بنز رو بذارن تو خونه ننه قمر خانم، تازه آدرس پلاک هم اشتباه به این بنده خدا داده بودند. نمیدونم میترسیدند، چی بود قضیه، خب اگه میترسیدند اون یک سال مکاتبه چی بود؟ خلاصه هرچی بود زیر سر اون عجوزه بود.

طرف اعصابش خرد شده بود. شب قبلش زنگ زده بود یه دعوای حسابی کرده بود. خلاصه تو این مملکت اینطوریه تا داد و بیداد نکنی کارت پیش نمیره.

روز موعود رسید، ده سال پیش کرونا نبود، ولی ماسک زده بود طرف، عینک زده بود، معامله کمی نبود خب.

بعد دری باز شد و این R107 یه دفعه اومد جلو چشم، طرف سنکوب کرده بود. اصلا با تمام R107 هایی که دیده بود فرق داشت.

انگاری از یه دنیای دیگه اومده بود. چقدر پاکیزه بود، تو پوست رنگش میتونستی خودت رو ببینی. سرمه ای متالیک. رنگ دیپلماتیک.

طرف دست و پاش رو گم کرده بود ولی بروز نمی داد. میترسید که بنز رو بهش تحویل ندن.

بنزه هم انگار میخواست همین صاحبش باشه، میدونست هیچ صاحب دیگه نمیتونه اینقدر دیوونه وار عاشقش باشه.

خلاصه بنز رو دادن بهش. محضری. سند به نام.

طرف با این بنزش جاهیی رفت که هیچ وقت نرفته بود. کوچه پس کوچه های فرشته تو ولیعصر، پل سئول، هر جا. زمستون ها روش رو میکشید، مثل آدمی که با کاپشنش روی کسی که سردشه بپوشونه. نذاشت خال بهش بیوفته.

روزهایی که ازش دور بود به هر دلیل، با ابزار جی پی اس و چیزهایی که داشت دائم مثل عقاب بالای سرش بود.

دو سال با این ماشین عشق کرد. عشق ها ! دورانی که هرگز تو عمرش نگذرونده بود. نمیدونست این دو سال چطور تموم شد.

تا اینکه اون ننه قمر خانم با یک زن دیگه شروع کردند به سند سازی. که ماشین رو پس بگیرند.

طرف دیوانه شده بود. میگفت بابا این سندش به ناممه. مالمه !  قطعه ای از وجودمه. از جونم بگذرم به کسی نمیدمش. اما ننه قمر خانم با صاحب کارخونه دستش تو یه کاسه بود.

خلاصه انقدر دسیسه کردند تا ماشین رو ازش پس گرفتند. گفتند اون قولنامه بوده!

تا مدتها اون بنده خدا دیوانه شد. اونها هم کم نذاشتند، ماشین بکر لای زرورق رو کردن تاکسی میدون شوش بهارستان، که بچه های کار هم بهش آویزون بودن.

اونی که حتی وقتی نبود یک ثانیه از ماشینش بی خبر نبود. خبر نداشت ماشینش تو خط مقدس اردبیلی – تهران هم کار میکنه ! خلاصه سند ماشین رو به نام زدن، هزار بار شوهرش دادن. هر کسی زد یه جاش رو غر کرد. یکی چراغش رو شیکوند یکی گلیگرش رو مالوند، ماشین لوکس خیابون های فرشته ، شده بود ماشین بچه های کار  تو پایین شهر، شده بود یه ماشین ول!  میفهمی ؟ یه ماشین ول تو خیابونا.

تا اینکه بعد از هشت نه سال اومدن پیام دادن که بیا، بیا این لاشه ماشینت رو بگیر مال خودت.

میخوای بیبینیش؟ میخوای ملاقتش کنی؟

طرف چی داشت بگه؟ یه بار ماشینش رو شبکه های اجتماعی دست دیگران تو پروفایل باز دیده بود که چه بلایی سرش اومده.

دوست نداشت ذهنیتی که از ماشینش تو اون دو سال داشت با دیدن لاشه اش خراب بشه.  هیچ وقت دیگه ماشین نگرفت و گفت دیگه نمیگیره. و دیگه حاضر نشد لاشه اون R107 به لجن کشیده شده رو ببینه حتی.    چرا خودش رو باید عصبانی میکرد و حقایق تلخ بیشتری رو از ماشینش میفهمید. اینطوری ما بقی عمرش هم تو عذاب میسوخت. ترجیح داد بگه نه !   و برای همیشه ی همیشه با همون خاطرات زندگی کنه و دیگه سوار هیچ ماشینی نشه. ماشینش شد کفشهای پاش.

یه روز برگشت به اون دوستش گفت: هی عمو، دیدی من دایی تو نبودم !

اون بنز زندگی من رو با خودش برد ولی من با خاطرات همون دو سال خاطره که لای زرورق نگهش داشتم ، تا آخرین نفس ، تا روز مرگ، تا غسالخونه ، تا بستن چونه ، تا آخرین سنگ لحد ، با خاطراتش زندگی میکنم.   من دایی تو نبودم که به یه ۲۰۶ دیگه راضی شم.

بارون از ابرا سبکتر میپره

هر کسی سر به سوی خودش داره

مث لاکپشت تو خودم قایم شدم

دیگه هیچکس دلمو نمیبره

آراسپ کاظمیان

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست - تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز (حافظ)
دکمه بازگشت به بالا