خانه » آرشیو برچسب ها: حکمت خسروانی

آرشیو برچسب ها: حکمت خسروانی

وصیت جوانمرد

Arasp Kazemian

اگرچه بولحسن خرقانی (جوانمرد) جان به عزارئیل نداد و جانش را به خود خدا تقدیم کرد. اما وصیتی از او همیشه در جهان جاری است. هر انسانی به اندازه عقل و فهم خود میتواند از آن استفاده کند برای وصیت کردن.  جوانمرد تمام مردم را به تقوی می خواند.  و این تقوا ترس از خداوند نیست. خداوندی که رحمتش به …

ادامه مطلب

جوانمرد جانش را به خدا داد

عزائیل دست جوانمرد را گرفت  و بوسید و گفت: آخرین نفست را به من بده باید برویم.  جوانمرد گفت: هرگز، هرگز نفسم را به تو نخواهم داد.  فرشته مرگ گفت: اما ای جوانمرد مگر تو نبودی که میگفتی: چهال سال است که جانم میان لب و دندانم ایستاده است. مگر تو نبودی که میگفتی: بیست سال است که کفن مرا …

ادامه مطلب

جوانمرد با خون خویش می نویسد

جوان از زمان بیمناک بود، از عبور بی مهابا و شتابناکش.  میگفت: دست های زمان از طوفان است، می آید و می گذرد و همه چیز را در می نوردد.  نشان همه چیز را پاک میکند و رد همه چیز را می روبد.  کاش اما نشانی بود و دری که به هیچ باد و ردی که به هیچ باد و …

ادامه مطلب

دل بی تعلق جوانمرد

حکمت از بهشت می آید ، با هفتاد هزار فرشته همراهش، شهر به شهر و کوی به کوی می گردد. خانه اش را می جوید. آی آی جوانمرد تو میدانی خانه ی حکمت کجاست؟  جوانمرد می گوید: خانه ی حکمت دلی ایست بی تعلق، دلی که وابسته نباشد.  حکمت در چنین دلی مقیم می شود و به فرشته هایش می …

ادامه مطلب

خدا جوانمرد را رها نمی کند

جوانمرد می گفت: مردم با مردم درگیرند و ما با خدا، درگیری مردم با مردم روزی تمام خواهد شد. درگیری ما با خدا اما هرگز.  ما او را گرفته ایم سخت و او ما را گرفته است، سخت تر. اگر او ما را رها کند، ما او را رها نمی کنیم و اگر ما او را رها کنیم او ما …

ادامه مطلب

پند پیر به جوانمردان

آن پیرمرد همیشه خاموش بود و هرگز سخن نمی گفت. اما آن روز سخن گفت، آن روز که جوانمردان از او درباره خدا پرسیدند، درباره ی آنکه چگونه میتوان به خدا دست یاف. پیرمرد گفت: خدا هر روز چیزی به شما میدهد، تا شما را از سر خویش باز کند، تا خود را به شما ندهد.  اما شما به هیچ …

ادامه مطلب

جوانمرد کنار بساط خدا

جوانمرد

خداوند بساط محبتش را پهن کرد و گروهی بر آن نشستند. جوانمرد آمد و گفت: خدایا ! نه من کنار این سفره نمی نشینم. کنار بساط محبت از دوستی تو مست خواهم شد. خدا خوان هیبتش را پهن کرد. و گروهی بر سر آن نشستند. جوانمرد آمد و گفت: خدایا! نه. من کنار این خوان نمی نشینم، کنار خوان هیبتت …

ادامه مطلب

جوانمردی و پاکی و بی باکی

عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا، روز و شب و شب و روز علم می اندوختند. زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا، روز و شب و شب روز زهد می ورزیدند.  عابدان نیز همین گونه بودند و عبادت بر عبادت می افزودند.  جوانمرد اما دلشوره نداشت، ذوق داشت و شوق داشت. پاکی جمع میکرد برای روز ملاقات و …

ادامه مطلب

جوانمرد خندید و جوانمرد چرخید

رو به بالا و رو به پایین نماز می خواند. رو به چپ و رو به راست، به رکوع میرفت. پس به پس و پیش و به زیر و به زبر قنوت می خواند. می چرخید و سلام می داد. می رقصید و به سجده میرفت.  خدا گفت: چه می کنی با این همه شور با این همه بی پروایی؟  …

ادامه مطلب

جوانمرد و راه های رسیدن به خدا

مردم میگفتند راه های رسیدن به خدا بسیار است.  جوانمرد اما میگفت دو راه است و بیشتر نیست.  یکی را ظلالت و یکی راه هدایت.  راه ظلالت راه بنده به خداست و راه هدایت راه خدا به بنده.  پس اگر کسی بگوید به سوی خدا میروم، بدان که اشتباه میکند. بدان که اشتباه می کند. زیرا تنها کسی میتواند به …

ادامه مطلب

پیشکش جوانمرد به خدا

جوانمرد

به جوانمرد گفتند: از این دنیا چه با خود ببریم که آنجا نباشد و چه به خداوند پیشکش کنیم  که نداشته باشد؟  جوانمرد گفت: هیچ چیز نیست که آنجا نباشد و اینجا باشد و هیچ چیز نیست که بتوان به خدا هدیه کرد.  اما از اینجا با خود نیستی  ببرید و به خدا  نیاز  پیشکش کنید تا خدا به شما بی نیازی ببخشد و هستی هدیه تان دهد. 

ادامه مطلب

جوانمرد ، دوای بیداری

کاظمیان

آن مرد طبیب بود و می گفت:  جهان بیمارستانی است بی سر و سامان. هر کس بیماری دارد و هر کس دوایی میخواهید.  هزاران هزار بیماری، افسوس، اما هزاران هزار دوا را چطور توان یافت؟  جوانمرد اما میگفت:  ما همه یک بیماری داریم. خواب و دوایی نیست، جز بیداری.  بیدار شویم تا جهان بیمار نباشد. 

ادامه مطلب

دریای جوانمرد بی نهنگ است

جوانمرد گفت: خدایا! راههای تو بسیار است، اما از هر راهی که می روم شلوغ است و پرهیاهو. من راهی خلوت میخواهم، راهی که هیچ کس در آن نباشد. راهی که فقط تو باشی و فقط من.  خدا گفت: دو راه است که به ندرت کسی از آن می گذرد، یکی راه اندوه و دیگری راه شادی.  اندوهی تلخ و اندوهی …

ادامه مطلب

جوانمردی به جان است نه به جامه

جوانمرد

مردی به نزد جوانمرد آمد و گفت: تبر کی می خواهم ، جامه ات را، تا منم نیز از جوانمردی بهره ای ببرم.  جوانمرد گفت: جامه ی مرا که بهایی نیست. اما سوالی دارم، سوالم را پاسخ گو، جامه ی من برای تو  مرد گفت : بپرس. جوانمرد گفت: اگر مردی چادر زنی را بر سر کند، زن خواهد شد؟  …

ادامه مطلب

روایت دوم – بر سفره ی جوانمرد

روایت دوم جوانمرد

اگر گرسنه ای تنها بر سفره ی جوانمرد بنشین، او نام تو را نخواهد نپرسید. اگر غریبی و گمشده، تنها بر سفره جوانمرد بنشین، او از ایمان تو نخواهد پرسید. جوانمرد است که میگوید از نام و ایمان کسان نپرسید و بی پرسشی ، نان دهید. اوست که م یگوید کسی که بر خوانخدا به جان ارزد، البته بر سفره ی جوانمرد به نان …

ادامه مطلب