خانه » جوانمرد

جوانمرد

روایت نهم: عرش خدا بر شانه های جوانمرد

جوانمرد گفت: خدایا! نماز می خوانم و روزه میگیرم. حج می روم و زکات می دهم. انفاق می کنم و می بخشم.نه غیبتی و نه دروغی و نه حرامی. اما این نیست آنچه تو میخواهی. دلم راضی نمیشود. می دانم که چیزی بیش از اینها باید کرد.  خدا گفت : آری، چیزی بیش از اینها باید کرد. و آنگاه عرش …

ادامه مطلب

روایت هشتم: هر روز جوانمرد عید است

مردی به زیارت میرفت. جوانمرد به او رسید و پرسید: کجا میروی؟ مرد گفت: به زیارت میروم. به دیاری. جوانمرد گفت: چه میخواهی و چه طلب میکنی از زیارت؟ مرد گفت: خدا را طلب میکنم. جوانمرد گفت: خدای دیار خود را چه کرده ای که در دیار دیگر در طلبش می روی؟ پیامبر ما را گفت: علم را به چین …

ادامه مطلب

روایت هفتم : جوانمرد دو شراره ای بر جان و جامه

جوانمرد دو شراره ای بر جان و جامه شراره ای بر جامه ی مرد نانوا افتاده بود. بی تاب شده بود و تقلا میکرد تا خاموشش کند. جوانمردی از آن حوالی می گذشت، نانوا و تقلایش را دید. آهی کشید و ایستاد و به درد گفت: افسوس! سالهاست که آتش خودخواهی و آتش حسد و آتش ریا در دلمان افتاده …

ادامه مطلب

روایت ششم جوانمرد در روزگار رسول

کسی بود که مدام به حسرت میگفت: کاش زودتر زاده شده بودم. کاش پیامبر را دیده بودم. کاش به خدمت رسول رسیده بودم. جوانمرد به او گفت: هنوز هم روزگار رسول خداست و هنوز هم عصر پیامبر است. اگر روز را به شب آری و کسی را نیازرده باشی، آن روز تا شب با پیا مبر زندگی کرده ای. ولی …

ادامه مطلب

روایت پنجم از مردی تا جوانمردی

روزی مردی پرسید: نشان جوانمردی چیست؟ جوانمردا گو تا ما هم مردی مانرا جوانمردی کنیم! جوانمرد گفت: کمترین نشان آن است که اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو، تو آن یکی خودت را هم برداری و روی هزارتای برادرت بگذاری. مرد گفت: وای بر ما که از مردی تا جوانمردی هزار گام است و ما هنوز …

ادامه مطلب

روایت چهارم جوانمرد از خشکی ماهی میگیرد

گفتند آن مرد ماهی گیر است، آن مرد از دریا ماهی می گیرد. گفتند: آن مرد کشاورز است، آن مرد در زمین دانه می کارد. جوانمرد گفت: چه نیکو که آن مرد ماهی گیر است و از دریا ماهی میگیرد و چه نیکو که آن مرد کشاورز است و در زمین دانه می کارد.  اما نیکوتر مردی است که از …

ادامه مطلب

روایت سوم – جوانمرد جهانمرد است

اکر خاری به پای کسی برود، کسی که آن سوی دنیا زندگی می کند، آن خار به پای جوانمرد فرو رفته است. جوانمرد است که درد میکشد. اگر سنگی سری را بشکند، اگر خونی در جایی جاری شود، این جوانمرد است که زخمی میشود، این خون جوانمرد است که جاری میشود. اگر اندوه در دلی بنشیند، اگر دلی بگیرد و …

ادامه مطلب

روایت دوم – بر سفره ی جوانمرد

روایت دوم جوانمرد

اگر گرسنه ای تنها بر سفره ی جوانمرد بنشین، او نام تو را نخواهد نپرسید. اگر غریبی و گمشده، تنها بر سفره جوانمرد بنشین، او از ایمان تو نخواهد پرسید. جوانمرد است که میگوید از نام و ایمان کسان نپرسید و بی پرسشی ، نان دهید. اوست که م یگوید کسی که بر خوانخدا به جان ارزد، البته بر سفره ی جوانمرد به نان …

ادامه مطلب

روایت یکم- بامداد جوانمرد

 عالم هر بامداد که بیدار میشود، در جستجوی علم است، می رود تا علمش را افزود کند. زاهد هر بامداد که بلند میشود، در جستجوی زهد است، میرود تا زهدش را زیاد کند اما جوانمرد هر بامداد که بر میخیزد در جستجوی عشق است می رود تا دلی را شاد کند.

ادامه مطلب

روایت آغاز جوانمرد

جوانمرد - آراسپ کاظمیان

پدرم مردی بازرگان بود. گوگرد پارسی به چین می برد و کاسه ی چینی به روم. دیبای رومی به هند می برد و پولاد هندی به حلب. آبگینه حلبی به یمن می برد و برد یمانی به پارس.  در نیمه شبان دشت، عیاران به کاروانش زدند، سکه هایش را بردند، گوگردش را به باد دادند، دیبای رومی اش را دریدند …

ادامه مطلب

جوانمرد نام دیگر تو

جوانمرد

جوانمرد! چندان که توانی از مال و جاه و از قلم و زبان از هیچ کس دریغ مدار که وقت آید که خواهی خیری کنی و نتوانی. عین القضات همدانی زمین و زمان را میگردم در جستجوی جوانمرد. کاروانسراهای خشتی و جاده های سنگی و کوچه های خاکی را میگردم در جستجوی جوانمرد.  سر محله  ها و زیر گذر بازارچه ها …

ادامه مطلب