خانه » ۱۳۹۷ » آذر

آرشیو ماهانه: آذر ۱۳۹۷

وصیت جوانمرد

Arasp Kazemian

اگرچه بولحسن خرقانی (جوانمرد) جان به عزارئیل نداد و جانش را به خود خدا تقدیم کرد. اما وصیتی از او همیشه در جهان جاری است. هر انسانی به اندازه عقل و فهم خود میتواند از آن استفاده کند برای وصیت کردن.  جوانمرد تمام مردم را به تقوی می خواند.  و این تقوا ترس از خداوند نیست. خداوندی که رحمتش به …

ادامه مطلب

شجریان – سعدی

در آخرین لحظات دلم میخواهد این ابو عطا هم اینجا بماند:   بازت ندانم از سر پیمان ما که برد باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد چندین وفا که کرد چو من در هوای تو وان گه ز دست هجر تو چندین جفا که برد بگریست چشم ابر بر احوال زار من جز آه من به گوش …

ادامه مطلب

رفع تعلق آغاز پرواز است

رفع تعلق

رفع تعلق آغاز پرواز به سوی ازلیت و ابدیت است که خدا آنجا جاریست. این کارت ماشین من هست، البته فکر کنم اولین ماشینی که خریدیم به چهارده ، پازنده سال پیش باز میگردد، یک دوو ریسر نوک مدادی بود، همین پلاک روش بود، بعد یک ۲۰۶ تیپ دو ، و بعد یک ۲۰۶ تیپ پنج نقره ای.  بیشتر خاطرات …

ادامه مطلب

من و دل چرکینی و پند درویش پیر

پند درویش

در حوالی تکیه پایین تجریش درویشی را یافتم. به طرف او رفتم و گفتم درود بر تو ای درویش، سوالی دارم. درویش ایستاد و رویش را به طرف من کرد بی آنکه چیزی بگوید.  گفتم این علی که بر عصا و کشکول و انگشتری توست، همان علی سرسلسله امامت است؟  گفت: والله که این علی همان علی است و آن …

ادامه مطلب

جوانمرد خوشنودی خدا را برداشت

بهشتیان در صف ایستاده بودند و نوبت خود را انتظار می کشیدند. دروازه بهشت باز شد و فرشته ها پیش از هر کس جوانمرد را فراخواندند تا وارد بهشت شود.  بهشتیان اعتراض کردند و چرایش را پرسیدند  و گفتند: مگر جوانمرد چه کرده است که پیش از دیگران به بهشت می رود؟  فرشته ها گفتند: نمی دانید که او چه …

ادامه مطلب

جهیدن جوانمرد از بهشت و دوزخ

جوانمرد به دور از بهشت و جهنم

هر جا که می رفت، بهشت هم دنبال او می رفت. اما او می گذشت و اعتنایی نمیکرد.  بهشت به خدا می گفت: خدایا ببین دیگران همه در آرزوی منند و من در آرزوی جوانمرد.  گذارش به هرجا می افتاد، دوزخ در آن حوالی می گریخت.  دوزخ میگفت: خدایا ببین همه از من می ترسند و من از جوانمرد.  خدا …

ادامه مطلب

جوانمرد جانش را به خدا داد

عزائیل دست جوانمرد را گرفت  و بوسید و گفت: آخرین نفست را به من بده باید برویم.  جوانمرد گفت: هرگز، هرگز نفسم را به تو نخواهم داد.  فرشته مرگ گفت: اما ای جوانمرد مگر تو نبودی که میگفتی: چهال سال است که جانم میان لب و دندانم ایستاده است. مگر تو نبودی که میگفتی: بیست سال است که کفن مرا …

ادامه مطلب

جوانمرد با خون خویش می نویسد

جوان از زمان بیمناک بود، از عبور بی مهابا و شتابناکش.  میگفت: دست های زمان از طوفان است، می آید و می گذرد و همه چیز را در می نوردد.  نشان همه چیز را پاک میکند و رد همه چیز را می روبد.  کاش اما نشانی بود و دری که به هیچ باد و ردی که به هیچ باد و …

ادامه مطلب

دل بی تعلق جوانمرد

حکمت از بهشت می آید ، با هفتاد هزار فرشته همراهش، شهر به شهر و کوی به کوی می گردد. خانه اش را می جوید. آی آی جوانمرد تو میدانی خانه ی حکمت کجاست؟  جوانمرد می گوید: خانه ی حکمت دلی ایست بی تعلق، دلی که وابسته نباشد.  حکمت در چنین دلی مقیم می شود و به فرشته هایش می …

ادامه مطلب

راه جوانمردان راه دیوانگان و مستان

روایت سی و پنج

گفتند ای جوانمرد از کدام سو میروی؟ این همه راه است و تو از بی راهه ها گذر میکنی؟  این راه را ببین، راه عابدان است. پیش از تو هزاران هزار نفر از آن گذشته اند، در هر قدمش چراغی روشن است، گم نخواهی شد.  و این همه راه دیگر که می بینی راه عارفان است، سخت است و سنگلاخ …

ادامه مطلب

خدا جوانمرد را رها نمی کند

جوانمرد می گفت: مردم با مردم درگیرند و ما با خدا، درگیری مردم با مردم روزی تمام خواهد شد. درگیری ما با خدا اما هرگز.  ما او را گرفته ایم سخت و او ما را گرفته است، سخت تر. اگر او ما را رها کند، ما او را رها نمی کنیم و اگر ما او را رها کنیم او ما …

ادامه مطلب

پند پیر به جوانمردان

آن پیرمرد همیشه خاموش بود و هرگز سخن نمی گفت. اما آن روز سخن گفت، آن روز که جوانمردان از او درباره خدا پرسیدند، درباره ی آنکه چگونه میتوان به خدا دست یاف. پیرمرد گفت: خدا هر روز چیزی به شما میدهد، تا شما را از سر خویش باز کند، تا خود را به شما ندهد.  اما شما به هیچ …

ادامه مطلب

جوانمرد کنار بساط خدا

جوانمرد

خداوند بساط محبتش را پهن کرد و گروهی بر آن نشستند. جوانمرد آمد و گفت: خدایا ! نه من کنار این سفره نمی نشینم. کنار بساط محبت از دوستی تو مست خواهم شد. خدا خوان هیبتش را پهن کرد. و گروهی بر سر آن نشستند. جوانمرد آمد و گفت: خدایا! نه. من کنار این خوان نمی نشینم، کنار خوان هیبتت …

ادامه مطلب

جوانمردی و پاکی و بی باکی

عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا، روز و شب و شب و روز علم می اندوختند. زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا، روز و شب و شب روز زهد می ورزیدند.  عابدان نیز همین گونه بودند و عبادت بر عبادت می افزودند.  جوانمرد اما دلشوره نداشت، ذوق داشت و شوق داشت. پاکی جمع میکرد برای روز ملاقات و …

ادامه مطلب

جوانمرد غریبه ای در تن خویش

جوانمرد بر تپه ای، در سجه ، آفتاب و غروبش را تقدیس می کرد. مسافری که از دور ها آمده بود، جوانمرد را دید، سفره دلش را گشود و از غریبی گفت و از غربت نالید: که عجب دردی است این درد بیگانگی و عجب سخت است تحمل بی سرزمینی.  جوانمرد لبخندی زد و گفت: برو ای مرد و شادمان …

ادامه مطلب

جوانمرد و سه قدم تا خدا

روایت بیست و نهم

می رفتند و می گفتند از اینجا تا خدا هزار فرسنگ راه است و هزاران گام.  جوانمرد اما برخواست و گفت: از اینجا تا خدا سه گام بیشتر نیست.  تعجب کردند و شوریدند و فریاد زدند و گفتند : عمری است که میرویم و هنوز نرسیده ایم، چگونه است که تو میگویی سه گام بیشتر نیست ؟ جوانمرد گفت: گام …

ادامه مطلب

جوانمرد، پرنده کوچکی در آسمان حیرت

روایت بیست و هشتم

کسانی میگفتند: عارف کوه است. کوهی که معرفت خدا را تاب می آورد و کسان دیگر می گفتند: عارف آفتاب است، افتابی که زمین را روشن میکند جوانمرد آما میگفت: عارف نه کوه است و نه آفتاب، عارف پرنده کوچکی است که در جستجوی دانه از آشیانه جدا شده ، دانه پیدا نکرده و آشیانه اش را هم گم کرده  …

ادامه مطلب

جوانمرد در آینه خداوند

در آینه خداوند

جوانمرد دعا میکرد و از خدا آیینه ای می خواست تا خود را در آن ببیند. خدا دعایش را برآورده نمی کرد، و جوانمرد بر اجابت دعایش اصرار می ورزید.  روزی، عاقبت دعای جوانمرد مستجاب شد و خدا آیینه ای به او داد و جوانمرد حقیقت خود را دید. پیراهنی بود پر از چرک و ناپاکی.  جوانمرد ترسان شد و …

ادامه مطلب

جوانمرد خندید و جوانمرد چرخید

رو به بالا و رو به پایین نماز می خواند. رو به چپ و رو به راست، به رکوع میرفت. پس به پس و پیش و به زیر و به زبر قنوت می خواند. می چرخید و سلام می داد. می رقصید و به سجده میرفت.  خدا گفت: چه می کنی با این همه شور با این همه بی پروایی؟  …

ادامه مطلب

جوانمرد سوار بر چرخ و فلک دنیا

جوانمرد بر چرخ و فلک دنیا سوار بود می چرخید و ذوق می کرد.  می گردید و ذوق میکرد. بالا میرفت و ذوق می کرد. پایین می امد و ذوق میکرد.  گفتند: پایین بیا ای مرد، برازنده نیست مردی و این همه ذوق، مردی و این همه شور، مردی و این همه کودکی.  جوانمرد تردید کرد، میخواست پایین بیاید،  که …

ادامه مطلب