خانه » روزانه » آخرین پرواز پاییزی
Arasp Kazemian

آخرین پرواز پاییزی

Arasp Kazemianخدافظی

امروز از صبح بیمارستان بودم، کارهای بیهوشی و نوار قلب و اکو و بستری و …. وقتی اومدم خونه گفتم بذار آخرین پرواز پاییزی خودم رو انجام بدم. آخه من با دوچرخه بیشتر از اینکه رو زمین باشم رو هوا هستم. یک بار هم بدجور خوردم زمین و دست و بالم خونی مالی شد و یک دستم آنچنان  آسیب دید گه گفتم از چند جا شکسته. بالاخره این هم از مزیت تو کوهستان زندگی کردنه. 

بیشتر وقتم تو بیهوشی گرفته شد، بخاطر بیماری قلبی، این همه سوال واسه چیه؟ میگه چی میخوری میگم قرص ایندرال ۱۰ میل، میگه برای تپش قلب؟ میگم آره میگه بخور. خلاصه از همه چیز پرسید حتی دندون لق تو دهن! که نکنه تو حین جراحی بیوفته تو حلق و خفگی ایجاد کنه. 

بعد به شوخی میگه اگه بیهوشت کردیم بهوش نیومدی چی؟ منم یه بادی به غب غب انداختم و گفتم: مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا بگیرم در آغوشش تنگ تنگ ! گفت پس بیا اینجا رو امضا کن و انگشت بزن. ظاهرا انقدر اینها آدم کشتن و شاکی دارن که از همه این امضا ها رو میگیرن. laugh. گفتم بابا من امضا کنم اگه بمیرم که خودم دیگه نیستم که شکایت کنم باید خونوادم شکایت کنن. چرا کار عاقلانه نمیکنید آخه؟ خلاصه دکتر بیهوشی آدم جالبی بود. کلا سیستم بیمارستان شهدای تجریش همینطوریه، یا آدم رو درست خوب میکنن یا میکشند. 

اومدم خونه اول لباس دوچرخه سواریم رو پوشیدم و رفتم حسابی دوچرخه سواری کردم. بعدش هم اومدم یه دوش گرفتم و یه  از سری آهنگ هایی که باید گوش میدادم رو گوش دادم ، بیشتر شجریان بود، ارغوان هم گوش دادم و مهجبین رو بغل کردم و یه کم نواختمش. انگار صداش عوض شده بود. ازم قول گرفت که زود برگردم. 

فردا هم باید برم واسه بستری و چند روز تحت نظر بودن و داروها رو تنظیم کردن تا وقت عملم بشه. کاش بستری نداشت. من شبها فقط رو تخت خودم خوابم می بره. 

حالا ! اینها همه یه طرف، واسه فردا کتاب و تبلت و پاور بانک و شارژر باید تو کوله ام بذارم که اونجا دیگه کامپیوتر و سایت دیگه نیست. بشینم کتاب بخونم. یه کار مهم دیگه هم دارم. میخوام برم تو کار پرستار های اونجا چه قبل عمل، چه بعد عمل (اگه بعدی هم داشته باشه) ، و محک بزنم با پرستار قدیمی . ببینم اینها هم رفیق بازن و اهل اینستاگرم و فالووینگ و فالوور و …. یا قصه کلاه پهلوی و پوشیه زدن در گوش آدم میخونن و آدم خواب میکنن بعد میرن پی کارشون.شاید هم برام کاکائو بابانوئلی آوردن! اگه بعدی بود میام یه مطلب راجع به پرستار ها می نویسم. اصلا این مبحث خلوص تا آخرین نفس با منه، نمیتونم ازش رها شم. آی آدم های با خلوص ، ای مخلصین، کجایید؟ 

شاید اونجا بتونم پستی تو  اینستاگرم بذارم ولی قطعا پستی تو سایت دیگه نمیتونم با موبایل و تبلت بذارم. 

راستی، پیش دکتر که رفتم گفت چته؟ گفتم: نفسم میگیرد! که هوا هم اینجا زندانیست !  گفت درمونت میکنم ! گفتم با که با این درد اگر در بند درمانم که در مانم! دکتره خندید بیشتر از اینکه یاد حافظ بیوفته یاد کلاه قرمزی افتاد، یه شخصیتی هم گفت، که یادم نیست کی بود. فکر کنم فامیل دور بود! گفت فامیل دور مثل اینکه زیاد میدیدی! گفتم اصلا نمیدونم کیه.  گفت باید ریش و سبیلت رو شیش تیغه بتراشی. مو ببینم عمل نمیکنم. گفتم قبلا این کار رو کردم، مثل سیرابی میشم، ولی باشه، ریش زود در میاد. 

زشته آدم با این قیافه مهجبین رو بغل کنه! زنی گفتن، مردی گفتن! زن های قدیم پوشیه میزدن، مردها هم لوتی و سیبیل از بنا گوش در رفته بودن. ما که از اون مردها که قاطی زن ها قر میدن نبودیم. حالا هم واسه نفس گرفتن و تیغ جراحی مجبور شدیم شیش تیغه کنیم. 

خداحافظی؟

ما که اهل سلام بودیم! اهل خدافظی نبودیم !

اما دیگه واقعا

تا ……..

بعد

خداحافظ لامروت

امتیاز به مقاله

امتیاز کاربر: 4.8 ( 3 رای)

همچنین ببینید

Arasp Kazemian

وصیت جوانمرد

اگرچه بولحسن خرقانی (جوانمرد) جان به عزارئیل نداد و جانش را به خود خدا تقدیم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.