Home » روزانه » من و دکتر دینانی

من و دکتر دینانی

IMG_1868قبل از ورود به وادی عرفان و فلسفه

در اردیبهشت سال ۱۳۷۴ و در سن پانزده سالگی مثنوی معنوی مولانا را خواندم و تاثیر بسیار زیادی در من گذاشت به طوری که بهترین سال زندگی من همان سالهای هفتاد و چهار تا هفتاد شش بود. بعد از آن در دنیای ماتریالیسم و تکنولوژی سایبری غوطه ور بودم تا سال ۱۳۹۰ که اوج اقتدار من در یک همایش ملی خدمات الکترونیکی هویدا شد. رادیو پشت رادیو ، روزنامه ها و جراید همه در آن دوران با من مصاحبه میکردند من به عنوان یک انسان مادی گرای مدرن ، جدیدترین تکنولوژی های روز دنیا را برای اولین بار در حوزه آموزش از راه دور در ایران آورده بودم. در روز دوم همایش سخنرانی خودم بود، ایمیلم را در پاورپوینت ارائه شده زده بودم . خداوند شاید میخواست مرا به عرفان سال ۷۴ بازگرداند. یک هفته بعد یکی از فرشتگان الهی در روح من متجلی شد و تا زمستان سال نود و دو مرا به مکتب صدرایی فیلسوف بزرگ ملاصدرا آشنا کرد. اعتقادش اتصال به آب کر برای ادراک شهودی و اتصال به دنیای باقی بود. تقدیر الهی بر این بود که از سال نود و سه به بعد مواردی در زندگی من رقم خورد که تنهایی بتوانم به سیر و سلوک عرفانی و فلسفی بپردازم.

ورود جدی به وادی فلسفه و عرفان

در یک رباعی حضرت مولانا جلال الدین بلخی خطاب به شمس تبریزی چنین می گوید:

زاهد بودم ترانه گویم کردی

سر فتنهٔ بزم و باده‌جویم کردی

سجاده‌نشین با وقارم دیدی

بازیچهٔ کودکان کویم کردی

تجلی ابیات بالا از سال ۹۳ تا امروز در من ظاهر و هویدا شد. تقریبا تمامی برنامه های معرفت استاد حکیم غلام حسین دینانی ابراهیمی را با تعقل و تفکر کامل دیده بودم و کتب بسیاری خوانده بودم ، اما درد تشنگی میزاید و تشنگی نیز خود درد مضاعف می زاید. رسالت اتصال به آب کر بود. در فضای مجازی بی هدف و پرسه زنان عقاید خودم را برای ثبت شدن و ماندن می نگاشتم، سپس با یک روحانی روشنفکر و اصلاح طلب که هر سال ایام محرم در محل ما سخنرانی میکرد دوست شدم. دوستی من و آقای وحیدی روز به روز بیشتر شد. ایشان بیشتر از هر کسی توانست به درون من که گویی با صدها قفل آهنین درب ها و باروهایش بسته شده بود نفوذ کند. بحث ساده ای نبود.  اسرار در گوشی از خلقت ، خدا ، عشق ، عرفان و معرفت. هر کسی را چنین مقامی نشاید… هویدا کردن اسرار در بین عوام الناس جرمش بر سر دار شدن بود و ما خوب این را می دانستیم. هنوز زود بود که سر چوب پاره سرخ کنیم. عرفان را مراحلی متعدد باشد و من در اولین مرحله بودم.  مجوز حضور من در یک جلسه خصوصی با آقای دکتر دینانی که به حق بزرگترین فیلسوف زنده شرق در حال حاضر می باشد و از بزرگترین فیلسوفان دنیاست برای من صادر شده بود.

روز ملاقات با دکتر دینانی

جایی در اطراف خیابان حافظ و دانشگاه تهران بود. نمیدانم تا بلوار کشاورز را به یاد دارم. در پوست خود نمی گنجیدم ما را با ماشین به آنجا بردند. در دفتر شخصی آقای دکتر منتظر بودیم که بعد از کلاس درسش وارد دفترش شود. ما میهمانان ویژه بودیم. پس از حدود یک ربع انتظار آقای دکتر دینانی وارد اطاق شد. برای منی که همیشه از پشت تلویزیون و مانیتور کامپیوتر و یوتیوب و … استاد را دیده بودم حس ملاقات از نزدیک حس عجیبی بود. صورتش مانند نور می درخشید نیاز نبود سخن بگوید تا تو معرفت دریافت کنی. با نگاه به چهره اش آرامش میافتی. سلام کردنش توام با ادعیه الهی و بسیار آرام و زیبا بود. با ما دست داد و در مبل مقابل من نشست. من و دو روحانی سه میهمان ویژه وی بودیم برایمان چای و نسکافه آوردند اما ما مشتاق غذای روح بودیم. استاد به قدری آرام صحبت میکرد که صدای کولر مزاحمت ایجاد میکرد. حاضر بودیم گرما را تحمل کنیم و از کلمه به کلمه سخنان استاد استفاده کنیم.

اینکه در آن یک ساعت و نیم چه گذشت به صورت کامل صدایش ضبط شده  است و برای من محفوظ است و هیچ کس را اجازه ورود به کل این اسرار نیست الی محرمان درگاه حق که به آب کر وصل شده باشند و تحمل چشیدن جرعه ای از این شراب ناب را داشته باشند. در زیر تنها برخی از صحبت های معمولی که بین من و استاد رد و بدل شد به عنوان نمونه می آید چون صدا بسیار بد ضبط شده است، مجبورم که متن گویش هایمان را هم تا جایی که مقدور است بنویسم.

من و دکتر دینانی در باب شک

دکتر دینانی : به همون خدایی که شک داشت. نجات پیدا کرد. متوصل شد به خدای مشکوک (ابو حامد امام محمد غزالی) اونوقت میگه بعد از یک هفته گرسنگی و تشنگی نوری در قلبم تابیدن گرفت. خودش میگه. از خودش بپرسین.  و اون عقاید از دست رفته دوباره برگشت.

من: و این خُب خوبه ! چون شما خودتون هم فرموده بودین تو اینستاگرمتون که شک مقدسه. اینکه ما در ایمانمون شک کنیم و باز دوباره مسلمان شیم.

دکتر دینانی : من که ندارم من این اینستاگرم اینها سرم نمیشه. کی بلغور کرد اینها رو؟

من : نکنه شما دست خودتون نیست. احتمالا کسان دیگه . مقدسه

دکتر دینانی : دیگران میذارن بله. شک خیلی چیز خوبیه دنیا نمیفهمه شک یعنی چی . اگر شک در عالم نبود من بارها مثال زدم به شما هم یک بار گفتم. شما یه آدم فرض کن. فرض که بلدی؟ قدرت فرضت خوبه.

من: بله

دکتر دینانی : نود سالشه . در عمرش شک نکرده هیچ. اصلا شک رو نمیفهمه یعنی چی. این چه جور آدمیه به نظرتون؟

من: اصلا آدم نیست !

دکتر دینانی: (خنده) باریکلا

من: نمیشه تعقلی نکرده در واقع چون به هر چیز تعقل کنه شک میکنه. دیگه

دکتر دینانی : آدم نیست اصلا. رباته.

من: رباته.

دکتر دینانی : باریکلا. یک جمله براتون بگم آقا شما گوش بدین نشنیدین. یه جمله تازه میخوام بگم شما بشنوین. این جمله رو بشنو و شما شک کن. شما هم بشنو. شک برای تهذیب ذهن و فکر و پاک کردن و از نو ساختن ضرورته. شک پاک میکنه از نو میسازه. یه کاغذ اگه بخواید حرف خوب روش بنویسی باید صاف باشه یا خط خطی باشه؟

من: بله باید صاف باشه.

دکتر دینانی : رو کاغذ خط خطی چیز خوب مینوشتی؟

من: نه. نه دیگه.

شخص سوم: فرق این شک با شک دکارت چیه؟

دکتر دینانی : همین دکارت پاک کرده. با شک دستوری ذهنش رو پاک کرد، صاف کرد گفت حالا میخوام . با ذهن آلوده میتونست چیزی بفهمه؟ با ذهن خط خطی؟ ها؟

من: نه دیگه.

دکتر دینانی : خب همون دیگه. گفت صافش میکنم حالا ببین چی میشه.

من و دکتر دینانی در باب توحید 

دکتر دینانی : خدا اونجاست من اینجام. درسته؟ اگه من اینجا نبودم میتونستم این حرف رو بزنم؟ یعنی خدایا تو خدایی من هم چیم ؟

من: من هم منم.

دکتر دینانی : حالا تو خالقی من مخلوق. اونوقت خالق و مخلوق مرز داره یا نه؟

من: بله دیگه

دکتر دینانی : مرزش کجاست؟

من: مرزش اینه که ما خودمون رو . اگر من رو بپذیریم.

دکتر دینانی: اگر اونجا که تو من منی. در مرتبه من و تو خدا هست؟ سوال منو جواب بده ببنیم.

من: یعنی جایی هست که خدا نیست.

دکتر دینانی: آهاااااااا

من : انگار جایی هست که خدا نیست.

دکتر دینانی: میگم اونجا که من منم تو نیستی دیگه؟

من: بله، بله. بله.

دکتر دینانی: باریکلا، خوب فهمیدی. نه بابا ایشون (خطاب به من) خوب میگیره از نظر فلسفی . یعنی اونجایی که منم تو نیستی.

من: یعنی جایی هست. اونجایی که من گرفته ام. من Occupy (اشغال) کرده ام ، جاییه که خدا وجود نداره.

دکتر دینانی: صد آفرین. اونوقت این توحیده؟

من: نه

دکتر دینانی: کفر محضه؟

من: کفره.

دکتر دینانی: باریکلا.

حمید وحیدی: پس اهل ظاهر اهل کفرند؟

دکتر دینانی: همشون. همشون. حالا برای اینکه نترسی بذار یک آیه برات بخونم. قرآن میگه. من نمیگم.

 

حال اینکه قرآن چه گفته است که چگونه اکثر مومنان به خدا مشرکان به خدا هستند ، به عنوان راز میماند در قلب من مکتوم و اینجا مرقوم نخواهد شد. 

من و دکتر دینانی در باب روانشناسی

من: دیدگاه ماتریالیالیستی داریم ما بیشتر

دکتر دینانی: پوزیتیویستی بگین.

من: آقای دکتر من یه مقاله نوشته ام تو سایت خودم به شدت تاختم به روانشناسی.

دکتر دینانی: خوب کاری کردی.

من: گفتم روانشناسان یاوه گویان ماتریالیستن. و مقایسشون کردم با ادیان و گفتم ادیان لااقل دنیای باقی رو میگیرند اینا دنیای فعلی رو میگیرن.  و میگن مثلا میگن هی انرژی مثبت از خود در کن، هی فلان کن

دکتر دینانی: الان هم مرتب میگن. الان هم مرتب میگن، هی میگن انرژی مثبت فرستاد انرژی منفی. این دیدن ماتریالیستیه.

من: ماتریالیسمه.

دکتر دینانی: درسته درسته. انرژی ماده است. خدا رو انرژی میدونن اینا! مومنه ها میگه انرزیه مثبت داد برای من! خب احمق جان این چه حرف زدنیه؟ الان تو مومنین انرژی مثبت و منفی رد و بدل میشه. گاهی طلبه ها هم همین رو میگن.

من: پس من درست تفکر کردم؟

دکتر دینانی: خیلی درست گفتی بله. خیلی درست گفتی.

من: مثلا مولانا رو میخونیم همش  از درد و اینها میگه تو از پس درد به یه حقیقتی میرسی.

دکتر دینانی: بله انرژی مادیه.

من: آب کم جو تشنگی آور بدست تا بجوشد آبت از بالا و پست

دکتر دینانی: خوب گفتی !

من: ولی روانشناسان میگن نه تو اصلا نباید فکر بد بکنی.

دکتر دینانی: من یه وقتهایی این رو پشت پرده میگم. شما صریح گفتین. منم یه وقتهایی فکر میکنم که با علمای (اصغر) بیوفتم در پرده میگم. شما خوب کاری کردی. خر ترین موجودات روانشناسان هستند. خوب گفتی ! روان آدم رو با اندازه گیری میخوان  اندازه بگیرند. 

شخص سوم: نمیشه اصلا.

دکتر دینانی: بله.

من: اصلا آقای دکتر صد و خرده ای سال از روانشناسی میگذره. اصلا علمی نیستش که … انقدر آدم پیچیده است که چجوری میخواد به درون ما پی ببره. با صد سال.

دکتر دینانی: این گرفتاری ماست. دنیای غرب که خوب حالا ماتریالیسته. (….) ولی وقتی که جامعه دینی ما پوزیتیویسم میشه اون اشکال داره. اون اشکال داره.

حمید وحیدی: دین با قرائت پوزیتیویستی.

دکتر دینانی: ولی اون ماتریالیستها ، فروید مثلا یه مزخرفی میگه . بگه.

شخص سوم: وای به حال وقتی که بگندد نمک.

دکتر دینانی: یع ذینی وقتی فرودیست میشه اشکال داره. یونگ، الان چقدر یونگ طرفدار داره. یونگ آدم دینی نیست. حالا تو عمرش یه مزخرفاتی گفته. حالا یه دینی بیار یونگی فکر میکنه. روشنفکره مثلا. خرابکاری اینه. اینها رو میخوام بگم که امروز این (…) هست. الان بعضی از طلبه هامون هم این گرفتاری رو دارند. حالا الان از قم. ایشون گاهی از قم میاد ، گاهی خبر میاره. بله. قم نرفته ام خیلی وقته. ولی بعضی هاشون که میان میبینم که افکاری عجیب غریب دارن. یک نفر لیسانس دانشگاه شریف بوده رفته طلبه شده. افکاری که (……) حاشیه  حاج آقا ….. رو که نخونده. حواشی مکاسب شیخ انصاری رو که نخونده. مهندس دانشگاه شریفه وقتی یه ذره … کنه از بام میوفته.


فایل های صوتی دیگری نیز در باب صحبت من و حکیم دینانی در باب حسین حلاج و بر دار شدن او و توحید و شرک هم ضبط شد که صلاح نمی بینم اینجا برای اغیار باز کنم. برخی افراد قابلیت شنیدن حقایق را ندارند. ذوب می شوند اگر ظرفیتش را نداشته باشند.

تنها در مورد روانشناسی یاد داستانی افتادم که جالب است. شخص جوانی با چراغی در دست در تاریکی می رفت. همه اطرافش تاریک بود ولی نور چراغ راهش را روشن میکرد. روغن چراغش چند کتاب خوانده شده از فلسفه  و  عرفان بود. به ویرانه ای رسید. خانه ای بزرگ و چوبین ، قدیمی و تاریک و ترسناک. با چراغش به داخل خانه خزید. و در خانه پناه گرفت. در آن خانه ویران آرمید تا صبح شد. صبح که شد دید که خانه خیلی بزرگ است اگرچه غبار گرفته ولی زیباست. خالی از هر چیزی سرپناه خوبی هست برای ماندن.

یک روز را در خانه ماند تا هوا تاریک شد. در آن خانه فانوسی بود که با نفت می سوخت و روشنایی میداد. آن شخص به فانوس علاقه داشت. مانند پروانه به دور نور فانوس می چرخید، غریبه ای از بیرون خانه آمد و به او گفت که این خانه جای ماندن تو نیست. او فانوس را برداشت که با نور فانوس در خانه به جنگ آن غریبه برود. در این هنگام ناگاه فانوس از دستش افتاد و نفت آن بر زمین چوبی خانه ریخت و شعله آن با نفت آمیخت و آتش روشن شد. او از خانه فرار کرد که زنده بماند. خانه آتش گرفته بود. خانه چوبی در آتش خود سوخت. و کسی که در خانه بود سوختنش را میدید. ترسید. به بیرون جهید و شروع کرد به دویدن و از خانه دور شدن.اما همینطور که می دوید تا از خانه در حال آتش دور شود، جلوی پایش را ندید و در چاه تاریکی افتاد. چاه روانشناسی و ماتریالیسم.

خانه همچنان در حال سوختن بود و صاحب خانه در چاه تاریک گمراهی. خانه کاملا سوخت و دودش به آسمان ها رفت، او از درون چاه دود خانه را در آسمان دید و نفهمید که خانه نابود شد تا به خدا رسد.

چه خسرانی واقع شد! چه خسران تلخی !

الهی، بر کسانی که به من در راه اتصال به آب کر و اتصال به شناخت و معرفت تو کمک کردند، ببخش و بیامرز.

 

اگرچه تنها به آب کر اتصال نبود قرار

نیز هم جفا و خو به ابتذال نبود قرار

آراسپ کاظمیان

۳۰ تیر ماه ۱۳۹۵

 

 

همچنین ببینید

ارغوانم ویران است

آفتابا چه خبر؟ این همه راه آمده‌ای که به این خاک غریبی برسی؟ ارغوانم را …