خانه » روزانه » من و دل چرکینی و پند درویش پیر
پند درویش

من و دل چرکینی و پند درویش پیر

در حوالی تکیه پایین تجریش درویشی را یافتم. به طرف او رفتم و گفتم درود بر تو ای درویش، سوالی دارم. درویش ایستاد و رویش را به طرف من کرد بی آنکه چیزی بگوید. 

گفتم این علی که بر عصا و کشکول و انگشتری توست، همان علی سرسلسله امامت است؟ 

گفت: والله که این علی همان علی است و آن علی همان پیام آور است و آن همان خداست و چیزی جز خدای نیست.

گفتم: به دنیا نیامدم که عمری دراز داشته باشم. مرا پندی ده که آرام گیرم. 

گفت: من دختری داشتم که تمام تلاشم را می کردم شب و روز که شبی را بیرون از خانه نخسبد. حاظر بودم تمام هستی و جانم را، دلق و کشکول و عصایم را و هر چه در این لنجزار دنیا دارم بدهم تا او شبی را بیرون نخوابد.  اما او تنها یک شب را بیرون خوابید. 

گفتم : آنگاه چه شد؟ 

گفت: نمی دانم. فقط می دانم که او دیگر دختر من نیست. 

گفتم : گفتم آخر او دختر توست. 

گفت: نه پسر نیست. در این دار مکافات بشر در حال تغییر مدام است. 

گفتم: مرا به پندی میهمان کن که من از دوست داران شمایم. 

گفت:  رو  و دل چرکینیت افزون باد. 

گفتم: تو چه میدانی؟ 

گفت: آنچه تو می پنداری من نمی دانم، من می بینیم! پسر تو را کشته اند، همانگونه که ما را می کشند و آنگونه که دختر من خودش خودش را نابود کرد و برای من مرد. برو و دل چرکینیت افزون باد

گفتم: آخر من ازدواجی نکرده ام که پسری داشته باشم. چطور آن پسر کشته شده است؟

دو انگشت خود را باز کرد و گفت نگاه کن:  نگاه کردم، به یک پاییز هزار رنگ رسیدم، جشن و سروری برپا بود، اما نه زمانی بود و نه مکانی! هر چه بود عشق بود. ناگهان شیطان وارد شد. شیطان از طایفه ترکان بود و نامی مستعار داشت، صارم صفاری، دسیسه ها کرد و کذب ها گفت، ناگاه دیدم، پسربچه ای دارم با کاپشن قرمز رنگ، که از سرسره بالا و پایین میرفت. میگفتند پسرها مامانی هستند و چهره اش به مادرش شبیه بود، مانند پنجه آفتاب می درخشید، در پارک و زیر آفتاب زمستانی تاب میخورد و ما از دور نگاه میکردیم. از سرسره پلاستیکی بالا میرفت و پایین می آمد و میخندید و میخندید، به این ور و آن ور می جهید، ناگهان زمان هویدا شد، بیست و هشتم آذر بود و هوا سرد و کلاه منگوله داری داشت که مادرش برایش بافته بود. پسرک چهار پنج ساله بود، دائم میدوید و گاهی زمین میخورد، با هر زمین خوردنش دل مادرش می لرزید و من میخندیدم. بعد به یک رستوران بزرگ رفتیم، پسرک بازیگوش به دنبال وسایل بازی در رستوران رفت و ما به دنبال انتخاب غذا. ناگهان شیطان وارد شد، با چهره ای آشنا و نیزه ای سه پر! نیزه را در شکم بچه فرو کرد، بچه به نیزه چسبید! آنگونه که سیب زمینی سرخ کرده به چنگال می چسبد، و خونش به مانند سسی که به سیب زمینی سرخ کرده می زنیم و با چنگاه برش میداریم بیرون جهید!  شیطان به ناگاه با بچه غیب شدند. 

گفتم: آخر این چه بود:  گفت همسر و بچه تو بودند. آن پسر تو بود و آن زن تو. گفتم نامشان چه بود.  خنده ای بزد ! 

گفتم : من هرگز با زنی نبوده ام و بچه ای نداشته ام. 

گفت: خلقت بچه در ازل و ابد است و لامکان و لازمان! تو را بدان راه نیست. 

گفتم: اینها بازی و جادوگری بود. 

درویش روی از من برگرداند و گفت : 

روضه خلد برین خلوت درویشان است
مایه محتشمی خدمت درویشان است

گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد
فتح آن در نظر رحمت درویشان است

قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت
منظری از چمن نزهت درویشان است

آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه
کیمیاییست که در صحبت درویشان است

آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید
کبریاییست که در حشمت درویشان است

دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
بی تکلف بشنو دولت درویشان است

خسروان قبله حاجات جهانند ولی
سببش بندگی حضرت درویشان است

روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند
مظهرش آینه طلعت درویشان است

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را
سر و زر در کنف همت درویشان است

گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز
خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است

حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی
منبعش خاک در خلوت درویشان است

من غلام نظر آصف عهدم کو را
صورت خواجگی و سیرت درویشان است

 

گفتم : حال من چه کنم. 

گفت: کاری نمی توانی کنی. رو! و دل چرکینیت افزون باد. من به تو راز گفتم که چرا دل چرکینی و تو نفهمیدی. برو که دیگری سخنی با تو ندارم. 

درویش با قدم هایی کوتاه به کمک عصایی که نام علی بر آن بود دور شد و رفت. 

امتیاز به مقاله

امتیاز کاربر: 5 ( 3 رای)

همچنین ببینید

Arasp Kazemian

وصیت جوانمرد

اگرچه بولحسن خرقانی (جوانمرد) جان به عزارئیل نداد و جانش را به خود خدا تقدیم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.