Home » روزانه » مناظره من و همسر دوستم در باب فلسفه و روانشانسی

مناظره من و همسر دوستم در باب فلسفه و روانشانسی

debate-clipart-cliparti1_debate-clipart_05یکی از دوستانم که به دلیل عدم تفاهم با همسر روانشانسش تصمیم به جدایی از او گرفته بود، دو روز پیش به صورت اتفاقی در کوچه من را دید و گفت که آمده اند پیاده روی کنند و من را هم به پیاده روی دعوت کردند.  در ابتدا من به خود دوستم به خاطر بدقولی در زمان پیاده وری گله کردم و با دلایل ضد و نقیضی که می آورد گفتم تو داری  مغلطه می کنی. ولش کن. بعد همسرش بلافاصله گفت کارش همیشه همینه ببین من چی میکشم از دستش ! انتظار داشت من طرفداریش را بکنم. اما زمان مناسبی برای شروع بحث جدی نبود.

جالب این هست که در چند سال گذشته وقتی با این خانم که تازه وارد رشته روانشناسی شده بود بحثی شد میگفت گوسفندان نفس و روح دارند و گوسفندانی که قربانی می شوند از جانب خدا انتخاب شده اند و ارادت بسیار زیادی به سگ داشت و دارد و معتقد است که سگ نفس و عقل دارد. پس از کمی پیاده روی صحبت از این شد که من چرا ازدواج نمی کنم دلایل خودم را گفتم و همسر دوستم موافقت کرد و گفت کار درستی میکنی اگر من هم به عقب بر میگشتم هرگز ازدواج نمی کردم، (حال برای من سوال پیش آمده بود که چطور چنین شخصی به کسانی که برای مشاوره پیشش مراجعه میکنند پیشنهاد انتخاب درست ازدواج می دهد).

پس از چندی دوستم گفت آراسپ معتقد است که همسرش نباید بیرون از خانه کار کند و نباید در دانشگاه تحصیلات بالا بخواند و … و بدون هیچ مقدمه ای حمله به من شروع شد ، از همان حمله های متحجری و قرون وسطی ای که قبلا توسط مادر شخصی بنده مورد عنایت قرار گرفته بودم. اولین دلیلی که من آوردم Dependency یا وابستگی زن به مرد بود، و گفتم اگر زنی از نظر مالی، عاطفی، و مسائل دیگر به مردش وابسته نباشد، عشق در بین آنها معنایی ندارد و تکیه به مردی ضعیفتر از خود معنی ندارد. به هیچ وجه حرف من را قبول نکرد و من آیه ای از قرآن آوردم که خداوند به خطاب به مردان می گوید که از جنس شما برایتان همسرانی آفریدیم که در کنار هم آرام گیرید و بعد مجبور شدم پا را از حیطه انسانی فراتر بگذارم و غریزه حیوانی را مثال بزنم که چطور شیرهای نر مواظبت از شیرهای ماده را به عهده دارند و وقتی شیر نر دیگری وارد قلمرو میشود تا سر حد مرگ با او میجنگند و بیرونش میکنند. ولی مخاطب من گویا با این مسائل قانع نمیشد. میگفت اول باید وجود خدا و صحت قرآن را برای من ثابت کنی.  گفت بیا عاقلانه صحبت کنیم و من از خدایم بود که گریز به عقل زده شود چون قابلیت مانور فلسفی عقلانی من بسیار بیشتر از دین و ایمان من بود. گفت من اصلا قرآن و خدا را قبول ندارم. من هم گفتم می دانم برای همین خیلی چیزها را به او نگفتم که مثلا برخی زنها بر انگشتان دست همسرانشان بوسه میزنند و به او یاد میدهند که این بوسه ولایت است چون مرد به زن ولایت دارد و این ولایت از ولایت پدر و دختر هم بالاتر است. می دانستم که با یک انسان غربی ، ماتریالیست و کاملا پوزیتیویست سر و کار دارم. گفتم بسیار خب عاقلانه صحبت کنیم. شما شروع کنید. گفت اینکه شما میگی زنی که دستش در جیب خودش باشد اطاعت نمی کند. اولا چرا باید اطاعت کند؟ دوما  من قبل از اینکه زن باشم یک انسان هستم و به عنوان انسان نیاز دارم که مستقل باشم. گفتم خیله خوب صبر کنید من بگم حالا. چه کسی گفته که شما قبل از اینکه زن باشید انسان هستید؟ چطور ثابت می کنید؟ گفت ثابت نمیخواد بدیهیه. گفتم در مکتب عقل هر چیزی باید اثبات شود. تقدم و تاخر زن بودن و انسان بودن را چطور ثابت می کنید؟ اینها دو عامل توام با هم هستند. شما یک انسان زن هستید و ما انسان مرد. شما چطور میگین اول انسان بوده اید و بعد زن شده اید؟ مثل این است که من بگویم قبل از اینکه انسان باشم ، انسان نئاندرتال از نسل شامپانزه بوده ام و حالا اولویت من ارضای عرایز است ! او میگفت من اگر استقلال مالی داشته باشم مرد را برای خودش دوست دارم و نه برای مالش، در حالی که در حکمت اشراق ملاصدرا اشاره میکند که خدا از میان حیوانات زن را آفرید (ملاصدرا مرد را هم حیوان می دانست در برابر جماد و نبات) تا به انسان تکیه کند و انسان از تکیه گاه بودن قدرت گیرد. اینها چیزهایی بود که او نمی فهمید و هرگز در آن بحثی که داشتیم نفهمید یا مصلحت را بر خود را به نفهمی زدن زد. گفت من هیچ چیز را جز عقل خودم قبول ندارم؟ گفتم ما در فلسفه وجود را قبول داریم و بقیه چیزها را با آن ثابت میکنیم وگرنه میتوانیم حتی به وجود خدا شک کنیم. گفتم تو چه چیزی را قبول داری؟ فروید را قبول داری؟ گفت نه فروید که خیلی از نظریاتش رد شده است. گفتم وقتی شما پدر علم روانشناسی را قبول نداری چطور مدعی هستی که این اراجیف علم است؟ مدام از لایه های افکار حرف میزنی که افکاری از قدیم در ذهن تو بوده و افکار میانی و افکار حاظر و CBT ، CBT میکنی. چطور میتوانی به روان انسان که از روح خدا به آن دمیده شده و بی نهایت است رخنه کنی؟ گفت روان بی نهایت نیست. گفتم چرا بی نهایت نیست؟ دنیا در من وجود دارد یا من در دنیا؟ گفت تو در دنیا؟ گفتم اما من فکر میکنم که آنور کره زمین قاره دیگری وجود دارد به نام آمریکا که هوا در آنجا روز است و اینجا شب در حالی که مغز و جسم من اینجاست. پس جهان در درون من میگنجد !  آخر فهمیدم منظور او از روان و ذهن  مغز فیزیکی که از فسفر و چربی درست شده است می باشد و منظور من از عقل ، من و نفس و خود می باشد. چیزی که برخلاف گفته استیون هاوکینگ بعد از آخرین فعالیت مغزی نمی میرد و سنخیتش در بدنی دیگر بروز میکند و آن منی هست که عقلای عالم در وجودش شک ندارند و هرگز نمی توانند عدم و نیستی را تعریف کنند. من خودم را برای تعریف فلسفه مشاء شیخ الریس ابوعلی سینا و حکمت اشراق (که بالاتر از حکمت ارسطو) بود آماده کرده بودم تا ثابت کنم که حکمت اسلامی بالاتر از حکمت ارسطوست. ولی مخاطبم گویا من را یک بیمار میدید که می خواست از دیدگاه فمینیستی به من ثابت کند که حق دارد مثل یک مرد زندگی کند. مثالی زدم که در حکمت شرق زن مظهر ناز است و مرد نیاز، شعر حافظ را برایش خواندم که چو مشتاقان در این درگه نیاز آرند ناز آرند، که با این درد اگر در بند درماننند در مانند. اما او نمی فهمید، شاید دلش میخواست مثل یک مرد زباله جمع کند یا مثل یک مرد گورکن باشد و قبر مردگان را آماده کند. نتیجه اینکه نه من توانستم او را متقاعد کنم و نه او توانست مرا متقاعد کند، آخر های بحث عصبی و تندخو شده بود. به دوستم میگفت اینقدر نخند داریم بحث جدی میکنیم. خیلی عصبی شده بود. آن شب بی نتیجه گذشت.

من از طرفی خوشحال بودم که دروس استادم حکیم دینانی را به خوبی فراگرفته بودم و با جان و دلم درک کرده بودم چیزی را که سالها پیش هیچ نمیدانستم و از طرفی دردی عظیم در قلبم احساس میکردم. صدای دکتر دینانی که در فاصله نیم متری من بلند گفت: خر ترین موجودات جهان روانشناسانن. حالا فروید یه گوهی میخوره اون غربیه ، تو حرف عاقلانه بزن ، کسی مثل هانری کوربن میاد پیشت و قرآن رو با تفسیر خودش میخونه که میگه لا الله الا انا  و این نهایت توحیده. و به تو میگه که قال باقرها و قال صادق ها ذکر شبانه روزی منه !  این قدرت فلسفه صدرایی بود. 

چیزی که قلبم را میفشرد همین نام صدرالمتالهین و ملاصدرا و مردی در تبعید ابدی بود. آیا آن مرد تبعیدی من بودم؟؟؟؟؟؟ چه کسی مرا به این وادی انداخت؟ چه کسی به من یاد داد معنی جدیدی از واژه ولایت را که هرگز نمی دانستم. او الان کجاست؟ ای داد بیداد !!! ای داد بیداد ! آیا واژه کلینیکال سایکولوژی را تعمدا برای اثبات عهد شکنی مرقوم کرده؟ یا خواسته حرف مادرش را که گفت این بچه است و صلاح خودش رو نمی فهمه اثبات کنه که درست بوده.  ای کاش دنیا می فهمید که دلیل دشمنی من با روانشناسی ، تنها کسی هست که خود من را وارد وادی عرفان و فلسفه کرد و خودش رفت به دنیای ماتریالیسم و پوزیتیویسم .  ای داد بیداد .

یک گونه ای دیگر،  ای کاش بودی جفایت

که تو را نیست عهدی به پیمان و وفایت 

آراسپ کاظمیان

۲ شهریور ۹۵

همچنین ببینید

باد

تغییر فصول

نوزدهم مهر ماه ۹۶ است. دیگر شب ها زود تاریک میشوند. همه چیز مانند سال …