خانه » جوانمرد » روایت هفتم : جوانمرد دو شراره ای بر جان و جامه

روایت هفتم : جوانمرد دو شراره ای بر جان و جامه

جوانمرد دو شراره ای بر جان و جامه

شراره ای بر جامه ی مرد نانوا افتاده بود. بی تاب شده بود و تقلا میکرد تا خاموشش کند.

جوانمردی از آن حوالی می گذشت، نانوا و تقلایش را دید. آهی کشید و ایستاد و به درد گفت: افسوس! سالهاست که آتش خودخواهی و آتش حسد و آتش ریا در دلمان افتاده است و هیچ تقلا نمی کنیم که خاموشش کنیم.

این شراره جامه مان را خواهد سوخت.

آن آتش اما جانمان را می سوزاند، جانمان و ایمانمان را.

 

همچنین ببینید

روایت نهم: عرش خدا بر شانه های جوانمرد

جوانمرد گفت: خدایا! نماز می خوانم و روزه میگیرم. حج می روم و زکات می …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.