روزانه

تنهایی ترسناک و مقدس است

در باب تنهایی

تنهایی ترسناک است

امروز خواب دیدم که در دوران دانشجویی هستم، این خواب را بارها دیده ام، خواب دیده ام که یک یا دو واحد را پاس نکرده ام و مدرک دانشگاهم را نداده اند و حالا مدت ها گذشته و دانشگاه زیر بار نمیرود. خواب سال های هفتاد و هشت و هفتاد و نه را میدیدم، لابراتوار زبان ما با محل دانشگاه ما فرق داشت. اول خیابان دربند، حدود چهل پنجاه متر بالاتر به سمت راست یک کوچه بن بست بود، لابراتوار زبان ما طبقه آخر بود.

آنجا پنجره های بزرگ داشت و پاییز همین موقع ها و شاید کمی دیرتر ما از آن بالا باغ مجاور را نگاه میکردیم و چقدر درخت چنار میدیدم که کم کم رنگهاشون داره طلایی میشه. اون دوران باد هم میومد، بارون هم!

به ناگاه در خواب به دوران امروز برگشتم سال ۱۳۹۸ شمسی بیست سال از آن دوران گذشته و من تنهاترین تنهای دنیا انگار بودم. هیچ کس در کنارم نبود.

دوستان دانشگاه و آن امید به زندگی، آن برنامه ها و انگیزه ها، ناگاه به یاد آوردم که چه زمان سختی بر من گذشته و به خود گفتم کاش تنها یک نفر بود که من تنها نباشم. اما هیچ کس نبود.

ترسیده بودم. عرفا عالم خواب را شبیه به عالم برزخ میدانند، عالمی که نه عالم کامل مجرد از ماده است و نه عالم ناسوت است. کمی به عالم مجردات نزدیکتر میشود. بخاطر همین است که در خواب، ماهیت عمل هایی که انجام میدهیم درک میکنیم ، اما در دنیای کنونی گویا سر و بی حس شده ایم.

در خواب به راحتی اشک میریزیم، اگر از چیزی لذت میبریم آن لذت خیلی بیشتر و قوی از تر دنیای مادی است. ترس هم بیشتر است، درکمان از گذر زمان هم بیشتر است.

دوستان انسان بخاطر تفکرات انسان یا بخاطر منافعی دیگر که به آنان می ماسد با کسی دوست میشوند، یکی برای ازدواج، یکی برای تفریح، یکی برای حتی تفکر مشترک! اما من هیچ تفکر مشترکی با مردم این روزگار نداشتم. تمامی دوستان من صدها سال پیش مرده اند. کسانی مثل فرامرز هم برایم با گاو و گوسفند یکی بودند که بود و نبودشان تاثیری در زندگی من نداشت.

تنهایی مقدس است

اگر تنهایی انسان از روی تکبر نباشد، میتواند از روی تعالی باشد و من نمیدانم که تنهایی خودم از چه نوع است. من هرگز شبیه دایی و خاله و عموی کسی نبودم، هرگز سعی نکردم مانند دیگران زندگی روتین داشته باشم، ازدواج کنم و بچه دار شوم و بعد در مسیر روزمرگی دنیا گذر زمان را در مادیات و ماتریالیسم فراموش کنم.

من هیچ وقت مثل فرامرز و امثال فرامرز ها معتقد نبودم که عشق میتوان ان بار رخ دهد و انسان میتواند ان بار عاشق شود. آن خوک است که اینگونه زندگی میکند. مردان خدا عشقشان یکی است که نه در عرض عالم که در طول عالم به صورت تعالی همان عشقشان به عالم لاهوت میرسد. بررسی زندگی بزرگانی اندیشمند مثل انیشتین ، ادیسون ، گالیله و دانشمندان و فیلسوفان ایرانی مثل ملاصدرا و سهروردی نشان میدهد که تمامی آنها در دوران زندگانی خود در دنیا تنها بودند.

شمس تبریزی هم تنها بود. اما بالاتر از همه اینها علی بود که از درد تنهایی و دوری از خداوند سر در چاه میکرد و میگریست. سالها پیش در همین سایت تنهایی فیلسوف را نوشتم. اما شاید آنروز هم اینقدر تنها نبودم.

انگار چیزی در درونم میگوید، خودت را در درون مردم بیانداز برو و در یک آموزشگاه درس بده، برو ادامه تحصیل آکادمیک بده، اما چیزی بالاتر در درون من است که میگوید تنهاییت در نهایت افزون میشود. انسان ها دولت مستعجل هستند، می آیند و می روند. در حال نوشتن این مقاله تنها یار من تار من است. وقتی به او زخمه میزنم، مینالد. صدای درون من را از درونش بیرون میدهد. آن تار زبان من است. دیگر کسی نیاز نیست بگوید که جسد فانوس خاموش را هم نگه میدارد و من هرگز نمیخواهم دیگر فانوش و شمع و شمس کسی باشم.

دنیا پر است از دروغ و کذب و پلشتی. اما اینها همه در پشت پرده ایست که آنها گمان میکنند همیشه برقرار است ، فتنه انگیزی میکنند.

حالی درون پرده بسی فتنه میرود

تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود

شاهان کم التفات به حال گدا کنند

امتیاز به مقاله

امتیاز کاربر: ۵ ( ۲ رای)
برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن