Home » روزانه » برای پارسا

برای پارسا

روز دوم هست که دوستی که  از سه ماهگی تو بغل من بزرگ شد. تو بغلم خندید و گریست از من جدا شده و به کانادا رفته چون مادر دیکتاتورش فکر میکنه که زندگی موفق بچه اش تو آمریکا و غرب رقم می خوره. بچه هفت ساله ای که تمام دلخوشیش من بودم و تمام دلخوشی من تو این ایام مخصوصا بعد از سال نود و دو بود. باز هم پای یک زن در میان بود، باز هم مادر! کسی که صرفا فکر میکنه بهترین تصمیم را برای فرزندش میگیرد. سال نود و دو هم یک زن به من کیسه ای خوراکی داد و گفت برای پارسا، آخرین دیدار بود و تصمیمش رو گرفته بود، من هنوز داشتم گول میخوردم!  امروز هوای تهران بارونیه و من دلم تنها پارسا رو میخواد. تاکید میکنم دلم فقط پارسا رو میخواد. رفیقی که هیچ دروغی نگفت ، هیچ خیانتی نکرد، حتی هیچ تغییری نکرد، فقط عینک هاش رو میشکوند و عینک جدید! این تنها تغییر ظاهری یاور همیشه مومن من بود. وقتی قول می داد ، با دست محکم میزد رو دستم ، میگفت بزن قدش رفیق. همچین میزد که دست خودش و دست خودم میسوخت و این سوختن دست نشانه عهد و پیمان و رازمون بود. رااااااااااااااز ! چه رازهای زیبای بچگونه خوبی داشتیم. میخواستیم بریم کوه گنج پیدا کنیم. سوزش یه ضربه کبابی دست پارسا رو دست من هزار بار اعتبار بیشتری داشت از دست کسانی که دست رو قرآن میذاشتند و قسم می خوردند و مهر و امضا می کردند. هزاران بار معتبرتر بود.

کلیپ پایین رو ساختم که آخرین روز با پارسا بودن یادم بمونه، دو تکه یک دقیقه ای آن را در اینستاگرم خودم گذاشتم و کسانی که من رو نمی شناختن تعجب کرده بودند که چقدر من عاطفی هستم! یاد جمله خودم افتادم که بلندترین قله ها عمیق ترین دره ها رو دارند و چه خسران جبران ناپذیری است برای کسی که از قله به دره افتاده است.
کسانی هم که من رو می شناختند و خودشون قربانی بد عهدی و دروغ شده بودند مثل آرزو فدایی که بخاطر خیانت شوهرش ازش جدا شد و به تایلند رفت، جشن هالووین تایلند رو ول کرده بود مثل ابر بهار گریه میکرد و تو تلگرام با من چت می کرد. بنده خدا خودش هم زخمی این دنیای پلید بود. از من پرسید تو خودت داری گریه میکنی آراسپ ؟ گفتم نه ! مگه مرد هم گریه می کنه؟  آره! بعد از مرگ من عشق و عاطفه مردونه رو هم با من دفن می کنند.

گریه ها رو یه جا دیگه ریختم. اما به خدا قسم از این پس کسی لبخند آراسپ رو هم نمی بینه ! آخرین خنده های من توی همین ویدئو برای پارسا بود.

عشق و عطوفت و مهری که از وجودم لبریز میشد همه رو بی دریغ به این بچه می دادم، حتی وقتی کنارم نبود. الان دیگه درش رو می بندم و مهر و موم می کنم که مردم این عالم لایق عاطفه و عشق نیستند. حتی اگر درونم آتش فشان عشق باشه دیگه هیچ احدی هیچ اثری ازش نمی بینه.

لعنت به هرچی آدم ماتریالیست، پوزیتیویست، روانشناس و روانکاوه . لعنت .  بیا ! بیا روان من رو بکاو  اگر از قربانگاه جانها نمی ترسی ای روان شناس عافیت طلب کذاب !

آراسپ کاظمیان
دوازدهم بهمن نود و پنج

همچنین ببینید

سخنی با علی

ای علی من در سالهای گذشته دریافته بودم که شیعه تو بودن بس دشوار است. …