Home » ادبیات » ببار ای ابر بهار

ببار ای ابر بهار

غروب سه شنبه پنجم اردیبهشت نود و پنج است و روز بعثت پیامبر هم می باشد. آری! عشق به حضرت عشق و دوران مثنوی خوانی در اردیبهشت رخ داد در سال هفتاد و چهار، آن روزها هم باران میبارید و باد میوزید. هوای تهران بسیار پاکتر بود، نه به آن پاکی که برای دخترک چهار ساله ای مناسب باشد که در تهران تنفس کند. اما برای من خوب بود. امروز و همینک هم دارد باران میبارد، باد میوزد ، وحشیاره لابلای این درختان تبریزی که مدتهای زیادی در زمستان منتظر سبز شدنشان بودم و حالا باید منتظر پررنگ شدنشان و سپس زرد و طلایی و قرمز شدنشان باشم. ولی دیگر هیچ اردیبهشتی بسان ادریبهشت آن سال نشد. واقعا بهشت بود و دیگر هیچ نبود. میگویند ما از درون می باید که زیبایی سالها را بسازیم، ولی من چندان اعتقادی به این ندارم، گاهی اوقات دست تقدیر چنان به هم میپیچد که درون انسان را متحول میکند و بهشتی را در زمین به پا میکند که فقط خودت درکش میکنی و نه  هیچ کس دیگری.

یک زمانی آهنگ Listen to the Rain از خوزه فلچیانو را در هنگام باران گوش میکردم و امروز به این بلوغ از درک هنر رسیده ام که ببار ای ابر بهار شجریان را گوش کنم و لذت بی حد و حصر ببرم از این زیبایی بی پایان!

♫♫ ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبهای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه رو دادن به شبهای تار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
♫♫

همچنین ببینید

ارغوانم ویران است

آفتابا چه خبر؟ این همه راه آمده‌ای که به این خاک غریبی برسی؟ ارغوانم را …