Home » ادبیات » از ارغوان سرخ تا خزه های سبز حوض

از ارغوان سرخ تا خزه های سبز حوض

روزی گلی زیبا در خاکی که خاک باغچه نبود روییده بود، اصلا خاک باغچه را نچشیده بود و نمی دانست خاک باغچه چه مزه تلخی دارد چون خاک باغچه را کود می دادند و آن گل از کود دادن و کود خوردن محروم بود. اما همجواری با گل های دیگر باغچه باعث شده بود که خلق و خوی آن گل ها خو کند. مثلا آن گل ها هر روز سحر با نوازش باد صبا بیدار میشدند و خدای خود را عبادت می کردند ، او هم بیدار میشد و خدای خود را عبادت می کرد، از آبی که باغبان به آن گل ها می داد ذره ای هم به او میرسید و تشنگی اش را سیراب میکرد. تنها خاکش بد بود.

دورانی گذشت و یک شقایق لای سنگهای کمی آنورتر درآمد، شقایق عمرش کوتاه بود. از سرمای سوزناک زمستان گذشته بود، در گلخانه بزرگ نشده بود، در سنگلاخ و سرما و برف و بوران بزرگ شده بود هنوز بوی باروت میداد جای بوی گل، بارها افراد رهگذر از رویش رد شده بودند.

گل گفت دیگر نمیگذارم کسی از رویت رد شود. نمی گذارم کسی پایش رو رویت بگذارد. گفتم آخر چطور میتوانی این کار را بکنی؟ تو یک گل زیبا هستی، کنار گل های باغچه روییده ای، بارها زنبورها وی تو نشسته اند و شهدت را کشیده اند، بارها برای زنبورها زیر آفتاب عشوه گری کرده ای ! من اما گل صحرایی هستم و عمرم کوتاه است، چه اهمیتی دارد که زیر پای چند نفر له شوم. گفت اصلا من عاشق تو ام و از این پس تمام زیبایی هایم مال توست.

شقایق گفت نمیشود، من زود خواهم مرد بیا یک قراری بگذاریم. تو بر خاک من رشد کن و تبدیل به یک درخت شو. گل گفت چه درختی؟ شقایق گفت درخت ارغوان. گفت چرا ارغوان ؟ شقایق گفت آخر گل های ارغوان تنها در بهار می رویند و درست همرنگ من هستند ، اینطوری من احساس جاودانگی خواهم کرد. عمر ارغوان خیلی زیاد است بعد سبز میشود ، ریشه میدواند در عمق خاک و سنگ ها و سنگلاخ ها رو میشکند و از از بالا سر میکشد به آسمان ، میشود خوشه خون، با این ترفند من و تو یکی میشویم و گویی هر سال هزاران شقایق در آسمان لای شاخه های تو رشد می کند. گل قبول کرد و هر دو عاشق هم شدند.

شقایق به گل گفته بود که چه سختی هایی سر راه ارغوان شدن هست و گل همه را قبول کرد. شقایق بخاطر ماهیتش وحشی بود. چون در دشت های وحشی می رویید و می خشکید و می پوسید. گل کم کم شقایق را اهلی کرد و این اهلی کردن کار هر کسی نبود.

تمام گیاهان باغ و حتی خود باغبان به عشق  شقایق و گل حسادت می کردند. دسیسه ها میکردند و پج پچ ها می کردند، تا یک روز شقایق ، گل بارون خورده وحشی که لای سنگ بود دید که باد سهمگینی وزید و گلش را از خاک سست و بی ریشه در آورد و در هوا برد و در حوض کناری انداخت. شقایق کوچک بود قدش نمیرسید دیگر داخل حوض را ببیند.

شقایق در زمستان همان سال مرد.

اما گل زنده مانده بود. حالا زیرش بجای خاک، آب بود. پیش خودش میگفت شقایق مرا رنجاند نه خود ارغوان شد و نه من! پس دیگه قول و قراری و عهد و پیمانی نیست. گل های دیگری هم در آب افتاده بودند، یکی از گل ها که قبلا دوست گل بود گفت عیب نداره، ما اینجا در آب هم میتوانیم رشد کنیم و تبدیل به گل نیلوفر شویم، آخر نیلوفر در آب رشد می کند نه در خاک. گل تنوع طلب بود، خاکش هم که خاک درست و حسابی نبود که علاقه ای به آن داشته باشد. دیگر ارغوان و حرفهای شقایق را فراموش کرده بود. مدتهای زیادی بود که شقایق مرده بود. شقایق او را تا حد مردن خسته اش نکرده بود، اینها را سایه پیر درخت روی حوض به گل یاد داده بود.

اما گل در آب خسته شده بود، چیزهایی که دوست هشت ساله اش گفته بود هیچ کدوم عملی نشده بود، گل کم کم از هم پاشید، گلبرگ هایش از چهرش ریخت ، بیشتر زیر آب بود تا روی آب، تا اینکه کم کم در زیر سایه سنگین چنار تبدیل شد به خزه های سبز رنگ ته حوض ! هنوز زنده بود ولی خزه شده بود، هرزه گیاهی شده بود در اعماق آب. هرگز قبول نداشت که خود کرده را تدبیر نیست. هرگز قبول نداشت که خزه ای بد بو شده در خیال خود، هنوز گل بود !  و میخواست گل بماند و گل بسازد مانند کسانی که با آنها بزرگ شده بود! گله داشت ! باور نداشت که شده است بنده سر تا پا خطاکار ! خطاکار چون به عهد ها وفادار نبود که با یک باد از خاک به هوا برخاست و در حوض آب افتاد.

به هر حال شقایق در خون خود مرده بود و خونش هم خشک و قهوه ای رنگ شده بود. امیدی به زنده شدن نبود.

غزلی از حافظ باز شد که چه زیبا روایت کرد این داستان گل را:

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست

و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل

در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

همچنین ببینید

به کوری چشم سودا گران آغوش

چند روزیه که خیلی دلم برات تنگ شده پارسای نازنینم. خیلی شبها خوابت رو می …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.