Home » روزانه » آب کم جو تشنگی آور بدست

آب کم جو تشنگی آور بدست

نمیدانم شاید این پست ، پست یکی مانده به آخر سال نود و پنج باشد.

سال نود و پنج برای من همراه با نوعی سیر و سلوک در مسیر یافتن حقیقت بود. حقیقت راهی بی پایان که انتها ندارد، تنها می توان در جریانش بود. همین که بتوانیم در مسیر قرار بگیریم و مسیر تعالی را طی کنیم خودش هدف است. نقطه ای نیست که بتوان به آن رسید، هر چه اوج بگیری نسبت به بی نهایت لایزال هنوز در نقطه صفری !

در این سال یاد گرفتم که باید ابتدا دست از طلب شست و رها شد تا دوباره طلب محض شویم و پذیرفته شویم. از بین آن خواست و طلب تا این خواست و طلب فاصله بسیار است. آن طلب عافیت معاش و دنیاست و این طلب فانی شدن!

مولانا جلال الدین محمد بلخی یک مصرع در مثنوی معنوی دارد که باید آن را با طلا نگاشت و بر دل مهر کرد تا از یاد نرود هرگز !

آب کم جو تشنگی آور بدست، تا بجوشد آب از بالا و پست

هر کجا دردی دوا آنجا رود ، هر کجا فقری نوا آنجا رود

رو بدین بالا و پستیها بدو، تا شوی تشنه و حرارت را گرو

این مطالب شاید از نظر علم امروز و کلا دنیای عافیت طلب و معاش طلب امروز طرد شود، ولی  از نظر عرفانی و شناختی یکی از مهمترین اصول است. تا درد نشویم، درمان نخواهیم یافت و درد بزرگتر این است که درد باشد و انسان عافیت طلب در دنیا غرق شده آن درد را اصلا حس نکند. هر چه از درجه حیوانی به درجه انسانی حرکت کند به همان میزان دردش بیشتر می شود، به همان اندازه تنها تر میشود و وقتی تنهای تنها شد و دست طلب از هر چه غیر است برید، آنگاه درمان میرسد، اگرچه خود درمان نیز نوعی درد برای مراحل بالاتر می باشد ولی در این مرحله انسان به درک حقیقت نایل میشود و این حقیقت همان گمشده ای است که در دنیای امروز حتی طالب هم ندارد چه رسد به خریدار ، که کسی که خریدار باشد ابتدا باید طالب باشد. مردم این دنیا اصلا نمیدانند حقیقت چیست که تصمیم بگیرند آن را بخواهند یا نخواهند، چنان در زندگی دنیایی و فیزیکی خود غرق شده اند که اصلا گویی هرجا حق را می بینند از او فرار میکنند مباد که تلنگری آرامش و عافیت آنان را بر هم زند.

آری باید آب را نجست و تشنگی کشید تا به آب کر متصل شد !

چند بیت شعر اگر بنویسم ، یکی از افرادی که در دنیا آب را نجست و به آب رسید خواهید شناخت، و عجب تر آنکه در این شخص آب هم آب فیزیکی است که ما مینوشیم و هم تشنگی از کمبود آب نوشیدنی است و هم اتصالش به آب ، آب حقیقت و معرفت ناب الهی است ! معمولا ما در فلسفه یا عرفان از این کلمات مانند آب یا نور به عنوان مجاز استفاده میکنیم که حقیقتی که پشت این الفاظ نهفته است بیان کنیم، اما این بار گویی این جستن و نجستن آب هم در فیزیک یکی است و هم در متافیزیک و عالم معنا !

آب گفتم ، سینه ام بی تاب شد

خیمـــه هــا از آه و آتش آب شد

آب گفتــم ، تشنگـــی بیداد کرد

کودکــم بی تاب شد ، فریاد کرد

بر زبانش شعلـه ی آب و عطش

شد ز تیــر کیـــن گلویش آبکش

آفتــــاب از روی زین افتاده است 

مشک آبش بر زمین افتاده است

کیست این ساقی که بی دست آمده ست؟

کــــز سبــــوی تیغ سرمست آمـــده ست ؟

کیست این ســـاقی که در خون پا نهـــــاد ؟

تیــــغ هــــا را دیــد و پیشـــــانی گشــــاد ؟

کیست این ســـاقی که بر خود پا گذاشت ؟

آب را در حســــرت لـب هـــــا گــــذاشـت ؟

 

آری عباس ابن علی، برادر حسین ابن علی، هر کسی که بود، کسی بود که آب را در حسرت لب ها گذاشت ! نه اینکه فکر کنید لبانش را در حسرت آب گذاشت! آب را در حسرت لبان خود گذاشت. او به آب رسید، اما از آب نخورد، تشنگی جست و به آب رسید، آری به آب رسید ! ای جاهلان گیر کرده در فیزیک و H2O همین آب شما را میگویم !

چند عکس میگذارم که خودتان ببینید که جوشید آب از بالا و پست !

تصاویری از ورودی سرداب حرم حضرت عباس علیه السلام بعد از پروژه نوسازی؛ راهروهایی که در عکس مشاهده می شود همیشه پر از آب می‌شود و هیچ وقت نتوانسته‌اند جلوی این آب که دور مزار حضرت در طواف است را بگیرند و در نهایت مجبور به کف سازی و ایجاد آب راه برای هدایت آب شده‌اند.

دیدید؟ برای شما ماتریالیست ها که آب را فقط در H2O می فهمیدم هم مثال قابل درک هست !

حتی گاهی اتفاقاتی در زندگی مییوفتد که این شاه بیت مولانا را بیشتر برای ما قابل درک می کند.

میدانید قسمت بیشتر مرکب قلم از آب تشکیل شده است. حال به این عکس نگاه کنید:

میتونم بگم این یک عکس قدیمیه مربوطه به سالها پیش! البته قسمتی از یک کلیپ ویدیویی بود که من اسکرین شات گرفتم.

خطاطی بدون توجه به معنی باطنی این بیت ، با خطی که ظاهر بسیار زیبا دارد شاید بدون توجه به معنی آن را نوشته است، درست وقتی که تشنگی را میخواهد بدست بیاورد، مرکب از دستش میلغزد و آب از بالا و پست کاغذ میجوشد ! به آن قسمت که آور بدست را نوشته است دقت کنید. آنجا مرکب آب شده است و جاری شده است.

اما خطاط غافل از آنکه سریع به مقصود رسیده است، بجای اینکه بگذارد آب جاری باشد، معنای شعر را درک نکرده و سعی در پوشاندن آب کر کرده است.

و در این عکس با دست نشان میدهد که آنجا که مرکب (آب جوهر) ریخته است و با لاک غلط گیر پوشانده است!

خودش با دست خودش مانند کسی که مشتی خاک بر میدارد و در آب میریزد ، آب را گل کرده است و با دست گل و لای روی کاغذ را نشان میدهد، غافل از اینکه همان ریختن جوهر در آن قسمت حکم مصرع دوم بیت بوده است و او نفهمیده است !

این عکس ها متعلق به کلیپی است که بیش از چهار سال از زمان آن میگذرد.

و جالبتر آنکه خطاط گفته بود در سال نود و پنج ، خبری از من بگیرید !  یعنی ببینید بعد از پنج سال چه شده است. و این پست دقیقا در سال ۹۵ نوشته شده است. شاید در آن زمان واژه سال ۹۵ سهوی از دهان خطاط خارج شده، شاید من سهوی در سال ۹۵ هستم ، شاید سهوی هر چه در زندگی خطاط میبینم خاک است و هیچ آبی نیست! و شاید شما تمام اینها را بافته ذهن فلسفی من بیانگارید. به هر حال من برای اثبات حرفم ویدئو را به کسی نشان نخواهم داد ! هدف تفسیر یک بیت از اشعار حضرت مولانا بود که فکر میکنم به خوبی انجام شد.

آنکه پر نقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد !

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید ، که با یار چه کرد !!!!!!!

همچنین ببینید

ببار ای ابر بهار

غروب سه شنبه پنجم اردیبهشت نود و پنج است و روز بعثت پیامبر هم می …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.